#بد_خون_پارت_218

شوالیه به گردن جاگر چنگ زد که صدای شکسته شدن دیوار باعث شد هر دوی آن‌ها از کار دست بکشند. قفسه‌ی سینه نگار از خشم بالا و پایین می‌شد. جاگر به چشمان قرمز نگار نگاه کرد. نگار خودش را به خون‌آشام رساند و دستش را توی بدنش وارد کرد. قلبش را از بدنش بیرون آورد و ناخودآگاه دندان‌های نیشش را توی قلب خون‌آشام وارد کرد. جاگر فریاد کشید و به طرف نگار دوید.

ـ نگار این کار رو نکن.

دیر شده بود؛ چون نگار مزه خون را در دهانش احساس کرده بود. به خود آمد و به دستان خونیش نگاه کرد. احساس ضعف می‌کرد، به جاگر نگاه کرد که بلاتکلیف سر جایش ایستاده بود و به نگار نگاه می‌کرد.

نگار تلو تلو خوران به طرف جاگر رفت. جاگر خودش را زودتر به نگار رساند و او را به آغوش کشید. نگار در حالی که می‌گریست، پرسید:

ـ من چه کار کردم؟

جاگر روی موهای او را بوسید و سرش را توی گردن نگار فرو کرد. نگار همان‌طور با صدای بلند گریه می‌کرد. شوالیه با لبخندی پیروزمندانه به نگار نگاه کرد و در تاریکی محو شد. سارا، رزالین و کوروس از پله‌ها پایین آمدند و به آن دو نگاه کردند. کوروس لب زد:

ـ مثل اینکه قراره داستان جدیدی اتفاق بیفته.





پایان.

romangram.com | @romangram_com