#بد_خون_پارت_209
ـ شاید واقعا بچهات رو دوست نداری یا اینکه از جاگر خسته شدی؟
نگار فکری به ذهنش رسید و به طرف دختر رفت. دندانهای نیشش را بیرون آورد و به سمت ناپلیون رفت. شوالیه باز هم با همان نگاه تشویق کننده به نگار نگاه میکرد. نگار در یک حرکت دست دختر را کشید از ناپلیون جدا شد، خواست به سمت شوالیه حمله بکند که شوالیه جا خالی داد. نگار به طرف شوالیه برگشت و جیغی از سر خشم کشید. شوالیه برای اینکه نگار را بیشتر عصبی کند گفت:
ـ تو هیچ وقت یک خونآشام خوب نمیشی.
نگار با تمام قدرتی که در خود داشت به سمت شوالیه یورش برد. شوالیه هم همانطور ایستاد و منتظر شد که نگار به او حمله کند. دستانش را جلو گرفت و وقتی نگار به او رسید، شوالیه دستانش را گرفت و او را محکم به دیواره سنگی تونل کوبید. دیوار سنگی فرو ریخت و نگار عصبی از جایش برخواست و به طرف شوالیه دوباره حمله کرد. شوالیه که انگار از این بازی خوشش آمده بود، منتظر شد که دوباره نگار شروع کند. نگار اینبار دست شوالیه را گرفت و تا جایی که میتوانست آن را پیچ داد. دختر بیچاره گوشهای افتاده بود و از وحشت جیغ میکشید. شوالیه دستش را از دست نگار بیرون اورد و خواست دستش را توی قلب نگار فرو کند که نگار عقب کشید و دست ناپلیون وارد شکمش شد. نگار ناله ای کرد و محکم با مشت به فک شوالیه زد. شوالیه چند قدمی عقب رفت، نگار استخوان فکش را دید که کج شده شده بود. شوالیه استخوان فکش را سر جای اولش برگرداند. نگار نگاهی به چشمان قرمز شوالیه انداخت، دندانهای نیشش را بیرون آورد و این بار این شوالیه بود که به سمت نگار حمله میکرد. نگار متوجه شد که شوالیه عصبی شده است. نگار سعی داشت دیواره سنگی را فرو بریزد و به بیرون فرار کند. شوالیه به نگار رسید و با هردو دستش سر نگار را در دست گرفت و فشار داد. نگار به سختی هردو دستش را روی سر شوالیه گذاشت و دقیقا مثل خودش فشار داد. شوالیه فریاد میکشید و نگار جیغ میزد، بالاخره نگار شوالیه را رها کرد. در حالی که تلو تلو میخورد به طرف دیوارهی سنگی غار رفت و چند بار محکم خودش را به دیوار کوبید، دیوار فرو ریخت. نگار به طرف دختر رفت تا او را همراه با خودش از غار بیرون ببرد. شوالیه متوجه شد نگار میخواهد فرار بکند. سر جایش ایستاد. نگار هم داشت سعی میکرد، درد سرش را فراموش بکند. دست دختر را گرفت و او را با یک حرکت بلند کرد و به طرف بیرون از غار دوید. شوالیه نعرهای کشید و به دنبال نگار روانه شد. نگار همانطور که میدوید به پشت سرش نگاه میکرد، شوالیه فقط چند قدم از او کم داشت. شوالیه پای نگار را کشید و او را با شکم روی زمین انداخت. نگار چرخید و با پای دیگرش محکم به صورت شوالیه کوبید. شوالیه به گردن نگار چنگ زد و او را از روی زمین بلند کرد. بدون حرف و با چشمانی پر از نفرت به نگار نگاه کرد و دستش را وارد بدن نگار کرد و قلب نگار را در دست گرفت.
نگار کاملا سردی دست شوالیه را بر روی قلبش احساس میکرد. با وحشت به شوالیه نگاه کرد، شوالیه با لبخندی پیروزمندانه به نگار نگاه کرد. نگار میدانست نباید بیشتر از این شوالیه را عصبی کند، الان پای زندگی و مرگ وسط بود. هیچ راهی برای نجات دادن خودش در نظر نداشت. از دور صدای فریاد الکساندر را شنید، شوالیه عصبی قلب نگار را از بدنش بیرون آورد، نگار با وحشت به دست شوالیه خیره شده بود، قلبش در دست شوالیه میتپید. شوالیه قلب نگار را در دستش فشرد و با لبخندی زشت گفت:
ـ فهمیدی من کیم؟
و بعد با مکثی کوتاه گفت:
ـ من کسیم که میتونم تو رو نابود کنم، به همین راحتی.
دهانش را باز کرد و خواست قلب نگار را گاز بگیرد، نگار عرق کرده بود. داشت مرگ خودش ر ا به چشم میدید. نگار دندانهای شوالیه را بر روی قلبش احساس کرد و بعد چشمانش را بست. نگار محکم به زمین برخورد کرد و بعد صدای فریاد چند نفر و شکستن تنهی یک درخت به گوشش رسید. چشمانش را باز کرد و شوالیه را دید که کنار تنهی شکسته یک درخت افتاده بود و بقیه خونآشامها دور او حلقه زده بودند و همه حالت دفاعی به خود گرفته بودند. سارا به طرف نگار دوید و کنارش نشست. قلب نگار را در سینهاش گذاشت، نگار ترمیم دوباره قفسهی سینهاش را احساس کرد. نفس عمیقی کشید و به آسمان بالای سرش خیره شده. او میتوانست ستارههایی را که وقتی انسان بوددر شب میدید، در روز ببیند. صدای خندهای چندشآور بلند شد و بعد صدای نعره یکی از خونآشامها. نگار سرش را به طرف چپش کچ کرد تا ببیند که چه اتفاقی افتاده است. مثل اینکه شوالیه محو شده بود.
همه دور هم جمع شده بودند، شوالیه به آنها خبر داده بود که منتظر یک نبرد خیلی خیلی بزرگ بمانند. حالا خونآشامها به یک رهبر احتیاج داشتند. الکساندر در صدر میز نشسته بود و به فکر فرو رفته بود. کوروس پرسید:
ـ الکساندر خودت چرا این کار رو نمیکنی؟
الکساندر چیزی نگفت به جایش سارا گفت:
ـ پدر الکساندر فقط اون رو برای محافظت از خونآشامها در برابر انسانها گذاشته، نه برای محافظت از خونآشام در برابر خونآشامها.
کوروس نگاهی سوالی به نیک انداخت. نیک دستانش را بالا برد.
ـ خواهش میکنم دور من رو خط بزنید. من فقط میتونم به بقیه خونآشامها خبر بدم.
سارا برای اینکه نیک را تشویق کند، گفت:
ـ کارت خیلی ارزشمنده نیک.
الکساندر به نگار نگاه کرد. ایزابلا نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد و یک خندهی عصبی سر داد.
romangram.com | @romangram_com