#بد_خون_پارت_207
ـ نیازی نیست اینقدر محتاط باشی.
نگار تقریبا نیم ساعتی را آنجا ماند؛ اما نه خودش توانست حرفی بزند و نه دختر حرفی زد. نگار از تونل تنگ و تاریک گذر کرد و به زیرزمینی عمارت رسید. وارد عمارت شد و در زیرزمینی را محکم بست. از پلهها بالا رفت که با شوالیه رو در رو شد. نگار برای اینکه شوالیه ذهنش را نخواند سرش را پایین انداخت و از کنار شوالیه عبور کرد. شوالیه از پشت سر گفت:
ـ نمیدونم چه اتفاقی افتاده؛ ولی دوست دارم این اتفاق تقصیر تو بشه.
خندهای تحقیرآمیز سر داد. نگار دستهایش را مشت کرد، هنگامی که راه میرفت، پاهایش را محکم بر روی زمین میکوبید که چوب کف عمارت میشکست و جای پای نگار روی آنها نقش میبست. سارا در راهرو رژه میرفت. نگار سوالی نگاهش کرد. سارا گفت:
ـ فکر کنم داره اتفاقهایی میافته؟
نگار پرسید:
ـ چه اتفاقی؟
سارا این پا و اون پایی کرد و گفت:
ـ من طی این چند سال اینطور نبودم که خیلی راحت توانم رو از دست بدم و تشنه خون بشم.
نگار با تعجب گفت:
ـ گرسنه نیستی؟!
سارا سرش را به معنای مثبت تکان داد. نگار گفت:
ـ خب بهتره بری و از ماری بخوای بهت یه بطری خون بده.
سارا از کنار نگار گذشت، نگار بازوی سارا را گرفت.
ـ خواهش میکنم طرف زیر زمین نرو.
سارا سرش را با ناامیدی تکان داد و از پلهها پایین رفت، نگار هم به طرف اتاق خودش رفت.
***
سارا سینی را به دست نگار داد و خیلی آرام گفت:
romangram.com | @romangram_com