#بد_خون_پارت_206
نگار نفس عمیقی کشید و فقط بوی شیرینی به مشامش رسید.
ـ فکر نمیکنم این بوی شیرین رو دوست داشته باشم.
و با دست بینیش را گرفت. سارا گفت:
ـ این بوی شیرین، بوی خونه!
نگار هینی بلندی کشید. سارا عصبی غرید:
ـ چته؟
نگار در تاریکی شانهای بالا انداخت.
ـ فقط فکر کردم یکم ترسناکه که میتونم بوی خون انسانها رو بشنوم.
سارا چیزی نگفت؛ ولی نگار دید که سارا چشمانش را چرخاند. سارا با هیجانی پنهان گفت:
ـ رسیدیم.
نگار خود را از سقف رها کرد و لبه غار ایستاد. بیشتر از اینکه شبیه به زندان باشد، شبیه به غار بود. صدای چکهی آب را میشنید. مارمولک کوچکی را انتهای غار دید، حتم داشت؛ اگر انسان بود با دیدن آن مارمولک جان میداد. نگار صدی نفسهای نامنظم کسی را شنید. نگاهی به سارا انداخت، معلوم بود داشت خودش را کنترل میکرد که به آن دختر حمله نکند. سارا خواست به طرف دختری که گوشه دیوارهی غار توی خودش جمع شده بود، برود که نگار بازویش را گرفت.
ـ فکر نکنم زیاد حالت خوب باشه، کار دستمون میدی.
سارا دندانهای نیشش را فرو برد و با چشمانی قرمز و متورم به نگار نگاه کرد. نگار گفت:
ـ بهتره تو برگردی، من اینجا میمونم.
سارا از جلوی چشمان نگار محو شد. نگار به طرف آن جسم مچاله شده رفت. رو به روی نشست و گفت:
ـ سلام.
دخترک بیچاره با لرز سرش را بلند کرد و به نگار نگاه کرد. نگار برای اینکه دختر کمتر احساس ترس کند گفت:
ـ از من نترس من هم مثل خودتم.
مثل اینکه پاهای دخترک بیچاره درد گرفته بود، خیلی آرام پاهایش را روی زمین کشید. نگار با خنده گفت:
romangram.com | @romangram_com