#بد_خون_پارت_205
نگار سرش را با تاسف تکان داد.
ـ امیلی برای این ناراحته که کوروس یک انسان رو با خودش آورده؟
سارا پوفی کرد.
ـ نمیخوام در مورد امیلی بد بگم؛ ولی کوروس یه حس زودگذر نسبت بهش داشت. ارتباطش رو با دنیای انسانها قطع نکرده بود و این دختر رو پیدا کرد. من نمیفهمم دخترهای انسان با این موضوع چطور کنار میان که قراره بعدا خونآشام بشن؟
نگار شانهای بالا انداخت.
ـ شاید هیجان.
سارا خندهای عصبی سر داد. به یک تونل نزدیک شدند. سارا گفت.
ـ از اینجا به بعد رو باید روی سقف راه بریم.
نگار متجعب پرسید:
ـ چرا سقف!؟
سارا وارد تونل شد و دست نگار را گرفت و او را به داخل کشید.
ـ به خاطر اینکه این قسمت عمارت میشه زندان انسانها. انسانها هم نمیتونن روی سقف راه برن، پس مجبورن روی زمین راه برن؛ ولی زمین اینجا از تیغههای فلزی درست شده. اگه یک انسان بخواد از اینجا فرار کنه، بین مرگ و زندگی، مرگ رو انتخاب میکنه.
نگار در حالی که از این ساختار خوشش آمده بود، پرسید:
ـ این کار ایدهی کی بوده؟
سارا بیتفاوت گفت:
ـ جاگر.
نگار در دلش کلی ذوق کرده بود. هرچه به انتهای تونل نزدیک میشدند، تونل تاریکتر میشد؛ اما سارا و نگار به خاطر اینکه خونآشام بودند، خیلی راحت میتوانستند، ببینند. سارا با لحنی وارفته گفت:
ـ بوی خون رو احساس میکنم.
romangram.com | @romangram_com