#بد_خون_پارت_203
ـ مواظب خودت باش عزیزم.
نگار خیلی شل و وارفته وارد اتاق شد. ماری کنار تخت سپاس ایستاده بود. با دیدن نگار خواست چیزی بگوید که جلوی خودش را گرفت. نگار نگران نگاهی به ماری انداخت.
ـ چیزی شده؟
ماری این پا و اون پایی کرد و گفت.
ـ خانم نمیدونم بگم یا نه؟
نگار که استرسش بیشتر شده بود، گفت:
ـ بگو.
ماری با ترس نگاهی به نگار انداخت و بعد گفت:
ـ شوالیه اینجا بود.
نگار سریع به سمت سپاس هجوم برد و او را بررسی کرد، اتفاق خاصی برایش نیفتاده بود. نگار پرسید:
ـ تو چه کار کردی؟ تنهاشون گذاشتی؟
ماری سرش را پایین انداخت.
ـ خواستم از اتاق برم بیرون که شوالیه فهمید شما دارید میآیید و فرار کرد.
نگار سرش را عصبی تکان داد. ماری با اجازهای گفت و از اتاق بیرون رفت. نگار روی تخت دراز کشید. با صدای زمزهی چند نفر از خواب بیدار شد. روی تختش نشست و سرش را توی دستش گرفت و فشار داد. از وقتی به خونآشام تبدیل شده بود، صدای بیصداترین موجود دنیا را نیز میشنید. نگاهی به سپاس انداخت، بالش کوچکش از زیر سرش لیز خورده بود. بالش را زیر سرش گذاشت و از روی تخت بلند شد و به طرف در رفت. از پلهها پایین رفت و وارد سالن اصلی شد. همه داشتند عصبی به کوروس نگاه میکردند. الکساندر فریاد کشید:
ـ من بهت گفتم باید ارتباطت رو با دنیای انسانها قطع کنی گفتم یا نگفتم؟
امیلی پای راستش را روی پای چپش انداخته بود و آن را عصبی تکان میداد. کوروس هم چیزی نمیگفت. نگار با صدایی بم شده از خواب پرسید:
ـ چی شده؟
سارا نگاه تیزی به کوروس انداخت و با نفرت گفت:
romangram.com | @romangram_com