#بد_خون_پارت_202
نگار سکوت کرد که شوالیه دوباره ادامه داد.
ـ تو وارث جاگر رو به دنیا آوردی و جاگر هم وراث منه؛ ولی من اگه نخوام وارث داشته باشم چی؟
ابروان نگار یکدیگر را در آغوش کشیدند.
ـ من از قصد وارث جاگر رو به دنیا نیاوردم.
شوالیه با چشمان سبز یخ زدهاش گفت.
ـ اوه! پس فکر میکردی اون میتونه جای جاگر رو برای تو پر کنه؟ راستش رو بخوای من از بچههام متنفرم و دوست دارم نابودشون کنم.
نگار ترسش را پنهان کرد. شواله ادامه داد.
ـ و البته وارثهاشون رو.
نگار دستهایش را مشت کرد و غرید.
ـ تو نمیتونی این کار رو بکنی.
شوالیه خندید.
ـ البته که میتونم، دنبال فرصتها هستم.
و از جلوی چشمان نگار محو شد. نگار زیر پنجره سرخورد و بر روی زمین نشست. سارا بعد از رفتن شوالیه به سمت نگار آمد. سارا زیر بازوی نگار را گرفت و کمک کرد از جا برخیزد.
ـ هی من حرافتون رو شنیدم.
نگار با حالی خراب گفت:
ـ اون قراره چه کار بکنه؟
سارا چیزی نگفت و او را به سمت پلهها همراهی کرد. نگار بازویش را از دست سارا بیرون آورد و گفت.
ـ میتونم بقیهاش رو خودم برم.
سارا سرش را تکان داد.
romangram.com | @romangram_com