#بد_خون_پارت_201


شوالیه خود را ناراحت نشان داد و گفت:

ـ اوه! حتما اتفاق بدی افتاده! این‌جور نیست انسان جوان؟

و بعد به نگار نگاه کرد. نگار عصبی گفت:

ـ من دیگه انسان نیستم.

شوالیه ابروهای سفیدش را بالا برد و گفت.

ـ حیف شد انسان جوان.

و بعد نگاهی به سپاس انداخت، نگار برآمدگی‌ دندان‌های نیش شوالیه را در زیر لبش احساس می‌کرد. نگار سپاس را در آغوش گرفت و به طرف پله‌ها رفت. سارا هم به دنبال او به راه افتاد. با صدایی بلند اما کنترل شده گفت:

ـ داری کجا میری؟

نگار ترسیده گفت.

ـ می‌خوام برم پیش جاگر.

سارا با نگاهش نگار را نوازش کرد.

ـ نیاز نیست این‌قدر بترسی. تو الان می‌تونی از خودت و سپاس مواظبت کنی.

نگار با آرامش چشمانش را بست و از پله‌ها بالا رفت. از قدرت خون‌آشامیش استفاده کرد و رو به روی زندان ایستاد. زندان بان در را باز کرد. از آنجایی که زیاد با این‌جا در رفت و آمد بود، خیلی خوب زندان جاگر را می‌شناخت. به طرف در زندان رفت و آن را هل داد. اتاق جاگر همه و همه از نقره درست شده بود به جز یک دایره کوچک که جاگر در آن می‌نشست. از آنجایی که نگار یک دروگه بود، نقره روی پوست او اثر نداشت. نگار حواسش بود که دست یا پای سپاس به در یا دیوار برخورد نکند. جاگر همانطور نشسته چشمانش را بسته بود. نگار روبه رویش ایستاد. جاگر با صدایی گرفته گفت:

ـ اومد؟

نگار سرش را تکان داد. جاگر دستش را به سمت سپاس دراز کرد، نگار سپاس را در آغوشش گذاشت، سپاس از خودش صدا در می‌آورد، انگار می‌خواست صحبت کند. جاگر با دست دیگرش نگار را به سمت خود کشید. هردوی آن‌ها را در آغوش کشید و به نگار گفت:

ـ لازم نیست بترسی.

و هردوی آن‌ها را به خود فشرد. موقع شام نگار زودتر از همه غذایش را تمام کرد و از پشت میز بلند شد. سارا از او خواهش کرده بود که از سالن بیرون نرود. نگار سپاس را به دست ماری سپرده بود، لااقل خیالش از بابت او راحت بود. کنار پنجره بزرگ ایستاد، آسمان این‌جا ابر، ماه و ستاره نداشت و آسمان یک دست تیره بود. با صدایی به پشت سرش برگشت. شوالیه پشت سر او ایستاده بود. نگار اخم‌هایش را در هم کشید. شوالیه با لبخندی زشت گفت.

ـ حالا که به یک خون‌آشام تبدیل شدی، باید یکم نظرم رو عوض کنم.


romangram.com | @romangram_com