#بد_خون_پارت_200
ـ نه؛ ولی دور و برم رو نقره ریختن، حتی سقف رو هم از نقره درست کردن.
نگاهی به سپاس و بعد هم به نگار انداخت، دل کندن برایش سخت بود. دوست داشت تمام مدت را پیششان باشد، خصوصا آن موجود کوچولو. درست بود از بچهها زیاد خوشش نمیآمد؛ اما این یکی فرق میکرد. نگاهی بیقرار به چشمان نگار انداخت و از اتاق بیرون رفت، اما ته دلش فقط انتقام از پدرش را میخواست. همه دم در عمارت منتظر رسیدن شوالیه یا همان پدر جاگر بودند. نگار عصبی سپاس را از روی شانهی راستش به روی شانهی چپش انداخت، سپاس نق نق کرد. نگار غر زد.
ـ وقتی که به خون من تشنه است، من چرا باید دم در به استقبالش بایستم؟
الکساندر اخمی کرد.
ـ اگه نمیاومدی اون بیشتر از اون چیزی که بود از تو متنفر میشد.
نگار پوفی کشید و سر پسرش را بوسید. موهایش تازه بیرون آمده بود، به اندازه پر نرم بود. تازه یاد گرفته بود خود را برعکس کند. نگار از دور مردی قد بلند و بسیار لاغر را دید که در مه قدم میزد. ناخودآگاه سپاس را بیشتر به خود چسباند. مثل اینکه چند نفر دیگر هم همراه او بودند. ناپلیون تقریبا مثل ذرت بوداده در هوا بالا و پایین میپرید و هر چند لحظه یکبار میگفت:
ـ آماندا باهاشه.
بلاخره کوروس عصبی شد و غرید:
ـ یکبار دیگه این حرف رو تکرار کنی قلب آماندا رو از سینهاش در میارم.
با نزدیک شدن آن مرد لاغر نگار توانست شنل سیاه و بلندش را ببیند. نگار به خوبی نگاه خیرهاش را بر روی خود و سپاس احساس میکرد. سپاس دستش را توی دهانش کرده بود و از خود صدا در میآورد. سارا به طرف نگار رفت و دستانش را به سمت سپاس دراز کرد.
ـ اگه خسته شدی میتونی بدیش به من.
نگار با رنگی پریده و صدایی وا رفته گفت:
ـ بغل خودم باشه بهتره.
صدای گرفتهای از رو به رو حواس نگار را به خود جلب کرد. شوالیه رسیده بود و بقیه داشتند به او سلام میکردند. به همه سلام کرد تا بالاخره به نگار رسید، با لبخندی مرموز به نگار نگاه کرد و به با نفرتی نهفته در چشمانش به سپاس خیره شد. سپاس به طرف شوالیه برگشت و همانطور که دستش در دهانش بود به شوالیه لبخند زد. شوالیه چشمان سبز روشنش را که شبیه به چشمان جاگر بود، لوچ کرد و با لحنی غیر دوستانه گفت:
ـ خیلی شبیه به بچگیهای جاگره.
نگار سعی کرد لبخند بزند و فقط سرش را تکان بدهد. شوالیه زودتر از همه به طرف عمارت رفت. نگار سپاس را بالا کشید و آخر از همه به طرف عمارت به راه افتاد. همه در سالن اصلی نشسته بودند. نگار کنار شومینه نشست و سپاس را روی زمین گذاشت. سپاس به محض فرود آمدن بر روی زمین غلطید و روی شکمش دراز شد. نگار سنگینی نگاه شوالیه را بر روی سپاس احساس کرد. به شوالیه نگاه کرد، لبخند مرموزی بر لب داشت و دستانش را در هم میفشرد. شوالیه تنها خونآشامی بود که نمیتوانست صدای ذهنش را گوش بدهد. با صدای شوالیه همه سکوت کردند
ـ خیلی متاسفم که این سوال رو میپرسم؛ اما چرا جاگر اینجا نیست؟
نگار دستانش را مشت کرد و با غضب به سارا نگاه کرد. یعنی او نمیدانست که جاگر به خاطر او و الکساندر دارد زجر میکشد. الکساندر با دیدن خشم نگار با من من جواب داد.
ـ ما فکر کردیم که شما میدونید.
romangram.com | @romangram_com