#بد_خون_پارت_199
ـ اگه پدرت بیاد، من باید چه کار کنم؟
جاگر اخم کرد و گفت:
ـ قراره چه کار کنی؟ تو الان یک خونآشامی.
نگار با اضطراب گفت:
ـ اما تو الان یک وارث داری.
جاگر چند دقیقهای را سکوت کرد و بعد گفت:
ـ اون کاری نمیتونه بکنه. تو الان میتونی از خودت دفاع کنی. من دارم سعیم رو میکنم به زندگیم برگردم.
نگار دیگر در این رابطه صحبتی نکرد.
ـ امشب رو اینجا میمونی؟
جاگر پوزخندی زد.
ـ الکساندر اجازه نداده.
نگار برای اینکه جاگر ناراحت نشود، گفت:
ـ اون برای خودت میگه.
جاگر از جایش برخواست.
ـ لازم نیست برای خودم بگه.
به طرف در رفت. نگار با قدمهای بلند خود را به او رساند، دستش را روی شانهاش گذاشت.
ـ هنوزم نقرهی آب شده توی رگهات میریزند؟
جاگر پوزخندی زد.
romangram.com | @romangram_com