#بد_خون_پارت_198

سارا با اعتراض گفت:

ـ خواهش می‌کنم.

نگار عصبی از جایش برخواست و دندان‌های نیشش را به نمایش گذاشت و تقریبا فریاد کشید.

ـ من نمی‌فهمم که چرا این‌قدر به جاگر گیر میدی.

و بطری را از دست رزالین گرفت و به طرف در رفت. سعی کرد آرام باشد، تقه‌ای به در زد و وارد اتاق شد. جاگر سپاس را در آغوش کشیده بود و داشت نوک بینیش را به بینی سپاس می‌مالید. با آمدن نگار سپاس را روی تخت گذاشت و با تعجب و حضی خاص به نگار نگاه کرد. ناخودآگاه به نگار گفت:

ـ با دندون‌های نیشت، یک خون‌آشام کامل رو نشون میدی.

نگار چیزی نگفت و به طرف تخت رفت. پشت به جاگر نشست و بطری را به طرفش گرفت. جاگر بطری را از دستش گرفت و خون را خورد. نگار نگاهی به سپاس کرد، اول پیچ آورد و قرمز شد و بعد گریه کرد. نگار با احتیاط او را در آغوش کشید و به او شیر داد. بعد از شیر دادن سپاس او را روی تخت گذاشت، سپاس با چشمان بازش به اطرافش نگاه می‌کرد و دست پایش را تکان می‌داد. جاگر رویش خم شد و به چشمان سبزی نگاه کرد. سپاس هم همانطور به چشمان جاگر زل زده بود، دیگر دست و پاهایش را تکان نمی‌داد. نگار متعجب کنار جاگر نشست و گفت:

ـ اون می‌فهمه؟!

جاگر تک خنده‌ای کرد.

ـ اون اندازه یک آدم می‌بینه و می‌شنوه؛ ولی اندازه یک خون‌آشام نه می‌تونه ببینه و نه می‌تونه بشنوه.

نگار وحشت زده گفت:

ـ یکم ترسناکه.

جاگر نگاهی به نگار انداخت

ـ برای تو آره؛ ولی برای من نه.

و بعد گونه‌اش را به گونه‌ی پسرش چسباند. چند دقیقه‌ای را همان‌طور ماند. نگار با اعتراض گفت:

ـ داری چکار می‌کنی؟

جاگر اخم‌آلود گفت:

ـ ترسوندیش. دارم سعی می‌کنم باهاش ارتباط برقرار کنم.

نگار دست‌هایش را در سینه‌اش قفل کرد. سپاس دوباره نق زد، نگار او را در آغوش کشید و او سریع خوابید. نگار سپاس را روی تخت گذاشت رو به جاگر گفت

romangram.com | @romangram_com