#بد_خون_پارت_197
ایزابلا چشمانش را چرخاند و از اتاق بیرون رفت. نگار پسرش را بوسید و روی تخت نشست. پسرش بعد از خوردن شیر، داشت با تعجب به اطرافش نگاه میکرد. نگار با ذوق به چشمانش نگاه کرد. چشمانش هم رنگ جاگر بود، سبز روشن. نگاهی به دستهای کوچکش انداخت و به چشمان پسر خیره شد. پسرش هم با تعجب به چشمان مادر نگاه میکرد. نگار دوست داشت آنقدر در آغوشش فشارش دهد که چشمهایش از کاسه بیرون بزند. گونهاش را آرام بوسید و روی تخت گذاشت و خودش هم کنارش دراز کشید. چشمانش را که باز کرد، شب شده بود و اتاق به طور کلی تاریک بود. سپاس در حال نق زدن بود. احتمالا خودش را کثیف کرده بود، بعد از انجام دادن کارهایش دوباره خوابید. نگار با هرچه مهر مادری داشت، پسرش را بوسید. در اتاق زده شد، نگار به خیال اینکه سارا است، گفت:
ـ سارا زیاد بلد نیستم موقع شیر دادن گردنش رو بگیرم میتونی یادم بدی؟
و بعد به طرف سارا برگشت؛ اما به جای سارا جاگر کنار در اتاق ایستاده بود. نگار با بغض و شادی به طرف جاگر دوید و او را محکم به آغوش کشید. جاگر بسیار لاغر شده بود؛ اما باز هم چیزی از جذابیتش کم نمیکرد. نگار سرش را توی گردن جاگر فرو کرد و نفس عمیق کشید؛ اما چشمان جاگر به دنبال آن جسم کوچک بر روی تخت بود. نگار از جاگر جدا شد و به صورتش نگاه کرد. از چشمانش معلوم بود که دلش آن موجود شکننده را میخواهد. نگار با هیجان گفت:
ـ اوناهاش.
جاگر به چشمان نگار نگاه کرد و آرام از او جدا شد. با تردید به تخت قدم برداشت و بالای سر سپاس ایستاد. نگاهش را به نگار داد، انگار خجالت میکشید در حضور نگار کاری انجام دهد. نگار دستانش را در هوا تکان داد و گفت:
ـ من میرم بیرون.
از اتاق بیرون آمد، سارا مضطرب بیرون ایستاده بود. با بیرون آمدن نگار سریع پرسید:
ـ چی شد؟
نگار شانهاش را بالا انداخت.
ـ هیچی، جلوی من خجالت میکشید اومدم بیرون.
سارا دستهایش را در یکدیگر فشرد و گفت:
ـ من حس خوبی ندارم. حس میکنم الان فرار میکنه.
نگار اخمهایش را در هم کشید.
ـ سارا لطفا یکم ذهنت رو سر و سامون بده.
سارا بازوی نگار را نوزاش کرد.
ـ متاسفم اگه ناراحتت کردم.
نگار لبخندی اجباری زد و از کنار سارا گذشت. رزالین همراه با یک بطری خون از پلهها بالا آمد. به طرف نگار آمد و بطری خون را به طرفش گرفت.
ـ این رو بده به جاگر. الکساندر نمیدونه.
romangram.com | @romangram_com