#بد_خون_پارت_196
نگار با آرامش این کار را انجام داد.
ـ نگران لبت نباش. خود به خود خوب میشه. حالا وقته اینه که بدوییم. خونآشامها هم میتونن عادی بدون و هم برای شرایط خاص میتونن مثل خونآشامها بدون. اگه بخوای مثل یک خونآشام بدوی باید با استفاده از ذهنت این کار رو انجام بدی.
نگار سری تکان داد. چشمانش را بست و فقط احساس کرد در حال دویدن در هواست. وقتی چشمانش را باز کرد، در مکانی بود که چند لحظه قبل آنجا نبود. رزالین خودش را به نگار رساند.
ـ سعی کن چشمهات رو نبندی تا از دویدنت لذت ببری. من دارم میرم طرف دریاچه تو هم بیا.
و بعد از آنجا محو شد. نگار صدای زد:
ـ رزالین من نمیدونم دریاچه کدوم طرفه.
صدای ایزابلا در ذهنش آمد، با او تماس ذهنی برقرار کرده بود.
ـ از ذهنت کمک بخواه.
نگار چشمانش را بست. توانست رزالین را کنار دریاچه ببیند، او حتی صدای بهم خوردن دیگها را از عمارت میشنید. یک گام به عقب رفت و شروع به دویدن کرد، به طور حیرت انگیزی میدوید. در حین دویدن توانست یک زنبور را ببنید که داشت در هوا پرواز و وز وز میکرد. سرعتش را بیشتر کرد و به رزالین رسید. رزالین با یک جهش به آن طرف دریاچه رفت. یکی از سنگها ابی و بزرگ دریاچه را بالای سرش برد و به طرف نگار پرتاپ کرد. سنگ همانند گلولهای بود که از تفنگ شلیک شده بود. نگار ناخودآگاه خیلی سریع جا خالی داد و سنگ روی زمین افتاد. رزالین خندید و گفت:
ـ اینها رو بهشون میگن نیرو خونآشامی. یعنی بدون اینکه بخوای با سرعت از خودت دفاع میکنی. حالا نوبت توئه.
نگار به طرف دریاچه رفت و یکی از بزرگترین سنگها را انتخاب کرد. آن را برداشت و بالای سرش برد، دقیقا مثل این بود که انگار سپاس را در آغوش گرفته بود. روی دو پایش صاف ایستاد، سنگ را عقب برد و خیلی محکم به طرف رزالین پرتاپ کرد. رزالین دستهایش را بهم مالید.
رو به روی سنگ قرار گرفت. با هردو دستش سنگ را در آغوش کشید و هیچ حرکتی نکرد. رزالین سنگ را روی زمین گذاش و گفت:
ـ نظرت چیه یکم سنگ بازی کنیم؟
نگار لبخندی به نشانه مثبت زد. رزالین سنگ را از روی زمین برداشت و بالای سرش برد. سنگ را عقب برد و با یک حرکت به سمت نگار پرتاپ کرد. نگار صدای گریه سپاس را از توی عمارت شنید، حتی توانست صورتش را نیز ببینید. ایزابلا سعی میکرد، او را آرام کند؛ ولی نمیتوانست. نگار به توجه جلوی مسیر سنگ ایستاده بود. سنگ محکم به نگار برخورد کرد و دو نیم شد. نگار برگشت و گفت:
ـ سپاس گریه میکنه.
و بعد توی اتاق بود. ایزابلا غرید:
ـ یکم آرومتر بیا، ترسیدم.
نگار به صورت قرمز شدهی پسرش نگاه کرد. ایزابلا او را با شکم روی دستهایش دراز کرده بود و تکان میداد. نگار عصبی به سمت ایزابلا رفت و سپاس را از او گرفت.
ـ تو سیصد سالته و هنوز نمیتونی از یه نوزاد مراقبت کنی؟
romangram.com | @romangram_com