#بد_خون_پارت_194

ایزابلا متعجب گفت:

ـ اسمش رو سپاس گذاشتی؟

نگار سرش را تکان داد. ایزابلا به خودش تکانی داد و از جایش بلند شد.

ـ خیلی خب، حواسم بهش هست.

نگار بعد از نگاه کردن به ناپلیون که با این قیافه خنده‌دارش داشت نگار را نگاه میکرد از پله ها پایین رفت. جنب جوش در طبقه اول بیشتر بود تا طبقه دوم. سارا با متوجه شدن حضور نگار گفت:

ـ عزیزم اومدی؟

نگار سری تکان داد و لبخندی زد. سارا گونه‌های نگار را محکم بوسید و گفت:

ـ رزالین بیرون منتظرته.

نگار تشکری کرد و به طرف در ورودی عمارت رفت. نیک، رزالین را به درخت چسبانده بود، خودش جلوی رزالین ایستاده بود و معلوم نبود، داشتند چه کار می‌کردند، البته خارج از ذهن نبود که آن‌ها چه می‌کردند. نگار به آنها نزدیک‌تر شد؛ ولی آن‌ها حضور نگار را متوجه نشدند. نگار صدایش را صاف کرد. نیک به تندی به سمت نگار چرخید. محکم به پیشانیش کوبید.

ـ لعنت. تو الان یک خون‌آشامی و من نمی‌تونم اومدنت رو تشخیص بدم.

و بعد از جلوی چشمان نگار محو شد.

رزالین که تقریبا قرمز شده بود، گفت:

ـ به نظرت باید از کجا شروع کنیم؟

نگار شانه‌ای بالا انداخت.

ـ من نمی‌دونم.

رزالین گفت:

ـ خب، می‌خوام از قدرت دویدن و کلا قدرت بدنیت شروع کنم.

و بعد از رو به روی درختی که به آن تکیه زده بود، کنار رفت.

ـ بیا تنه این درخت رو با دوتا دستت بگیر.

romangram.com | @romangram_com