#بد_خون_پارت_193
نگار به حرف های رزالین گوش کرد، چشمانش را بست و تمرکز کرد. تقریبا صدای همه چیز را میشنید. صدای چکه یک قطره آب در آشپزخانه پایین، حتی میتوانست آن قطره را ببیند. صدای مانی که در دها کیلومتر آن طرفتر در حال صحبت کردن بود و حتی صدای بال زدن یک پروانه را. نگار با هیجان چشمهایش را باز کرد و گفت:
ـ این فوقالعاده است.
رزالین گفت:
ـ حالا نگاه کن و ببین میتونی چه چیزی رو ببینی؟
نگار به اطرافش نگاه کرد. یک ذره خاک را که در هوا معلق بود را دید و همینطور یک تار مویی را که بالای کمد بود. نگار چشمانش را بست و لبخند زد. رزالین گفت:
ـ و حالا خبر آخر.
نگار چشمانش را باز کرد.
ـ چی؟
رزالین لبخند موزیی زد و نوزاد را در آغوش نگار گذاشت.
ـ جاگر میتونه امشب بیاد و پسرتون رو ببینه؛ ولی بعد باید دوباره برگرده.
نگار با سپاس و قدردانی به رزالین نگاه کرد، که همان موقع صدای نق نق پسرش بلند شد. رزالین از جایش برخواست و گفت:
ـ هر وقت کارش تموم شد بیا بریم بیرون، باید چیزهای جدیدی رو یادت بدم.
نگار سری تکان داد و به پسرش که به خاطر گریه کردن قرمز شده بود، نگاه کرد. در حالی که میخندید، گفت
ـ گرسنهات شده شکمو؟
و بعد لباسش را بالا زد. نوزاد مثل قحطی زدهها شیر میخورد و صدای ملچ و ملوچش همه جا را فرا گرفته بود. نگار با خنده نگاهی به پسرش انداخت. میخواست نامش را سپاس بگذارد. از بچگی دوست داشت؛ اگر پسر دار شد، نامش را سپاس بگذارد. بعد از اینکه سپاس به خواب رفت، او را آرام روی تخت گذاشت، رویش خم شد و نوک بینی کوچولویش را بوسید. پتو را فقط تا روی شکمش گذاشت. از اتاق بیرون رفت. ایزابلا و ناپلیون توی سالن نشسته بودند. ناپلیون با صدای بلند خندید.
ـ هی بچهها اون هم خونآشام شد و هم مادر.
به جز خود ناپلیون کس دیگری نخندید. نگار با توجه بیشتری قدم برداشت. حس میکرد خیلی سبکتر قدم برمیدارد، یک جورایی انگار داشت در هوا راه میرفت. به ایزابلا نگاه کرد و گفت:
ـ ایزابلا میشه حواست به سپاس باشه؟ من باید برم پیش رزالین.
romangram.com | @romangram_com