#بد_خون_پارت_192
نگار وحشت زده نگاهی به اطرافش انداخت، با صدایی لرزان گفت:
ـ نکنه...
بقیه حرفش را ادامه نداد. رزالین سرش را تکان داد.
ـ درسته، تو به یک خونآشام تبدیل شدی.
نگار نگاهی به دستهای رنگ پریدهاش انداخت و بعد گفت:
ـ میتونم خودم رو ببینم؟
رزالین سرش را به معنی بله تکان داد.
ـ آره میتونی، فقط انعکاس نداری. باید از خاصیت خونآشامیت استفاده کنی. البته تو رفتارهای یک خونآشام کامل رو نداری.
نگار پرسید:
ـ چطور این کار رو انجام بدم؟
رزالین نوزاد را از آغوش نگار گرفت و گفت«
ـ کافیه تمرکز کنی. چشمهات رو ببند و بخواه.
نگار چشمانش را بست و تمرکز کرد. در دلش تا سه شمرد و بعد چشمانش را باز کرد. انگار روحش از بدنش جدا شده بود و رو به رویش ایستاده بود؛ چون او میتوانست خودش را ببیند. با وحشت دوباره چشمانش را باز کرد و به رزالین نگاه کرد. رزالین بلند خندید؛ ولی بعد با دیدن نوزاد که در خواب بود، دستش را روی دهانش گذاشت و گفت:
ـ تونستی؟
نگار سرش را تکان داد. رزالین گفت:
- چشمهات رو ببند و تمرکز کن و بعد بگو صدای چه چیزی رو میشنوی؟
نگار به رزالین نگاه کرد و بعد گفت:
ـ باید چشمهام رو ببندم؟
ـ چون یک خونآشام تازه متولد هستی، باید تمرکز کنی و چشمهات رو ببندی، بعدش متوجه میشی که این کارها رو به صورت ناخودآگاه انجام میدی.
romangram.com | @romangram_com