#بد_خون_پارت_191


سارا خیلی تیز به نگار نگاه کرد و تقریبا فریاد کشید:

ـ من گفتم اون مغزت رو شستشو میده، احمق.

نگار متعجب پرسید:

ـ با منی؟!

سارا عصبی گفت:

ـ اون می‌تونه خطر خیلی خیلی بزرگی برای ما و همه دنیا باشه، این رو می‌تونی متوجه بشی؟

نگار سری تکان داد.

ـ می‌دونم؛ ولی اون هم از اومدن پدرش نگرانه.

زیر دلش تیر کشید، نگار لب زیرینش را به توی دهانش کشید و از جایش بلند شد. نفسش قطع و وصل می‌شد. در حالی که سعی می‌کرد، نفس عمیق بکشد گفت:

ـ فکر کنم باید برم.

قدم اولش را که برداشت حس کرد، استخوان لگنش ترک برد و بعد مایعی داغ بین پاهایش ریخته شد. سارا با تعجب به نگار نگاه کرد. نگار نگاهی به پاهایش انداخت، خون بین پاهایش بود. هم از درد و هم از دیدن خون جیغ کشید. سارا که به رنگ خون خیره شده بود با صدای جیغ نگار به خودش آمد. نگار روی زمین نشست هر آن امکان داشت از درد جان بکند. به دسته‌ی مبل چنگ زد و بعد از درد بی هوش شد.

***

به چهره ورم کرده و صورتی پسرش نگاه کرد. سارا گفته بود که اگر رنگ پوستش قرمز باشد یعنی در آینده رنگ پوستش سبزه است؛ ولی اگر رنگ پوستش صورتی بود، یعنی در آینده رنگ پوستش سفید است. تقریبا به یاد نمی‌آورد، او را چگونه به دنیا آورده است، سارا هم به او چیزی نگفته بود. دوباره نگاهی به پسرش انداخت. نمی‌دانست دقیقا شبیه خودش است یا جاگر، فقط دوست داشت رنگ چشمانش شبیه به او شود. وقتی به هوش آمده بود پسر شکمویش تمام شیره جانش را مکیده بود و حالا او گرسنه بود. با شنیدن صدای شکمش خنده‌اش گرفت. رزالین در زد و وارد اتاق شد، با دیدن ان دو لبخندی زد. و بعد با هیجان گفت:

ـ وای خدا چقدر کوچولو، می‌دونی چند ساله نوزاد ندیدم؟

نگار اول نگاهی به پسرش انداخت و بعد به رزالین لبخندی تحویل داد. و بعد با ذوق گفت:

ـ دست‌هاش از همه کوچولوتره.

رزالین به طرف تخت رفت و روی تخت نشست. انگشت اشاره‌اش را درون دست نوزاد جا داد و گفت:

ـ توی خودت احساس تغییر نمی‌کنی؟


romangram.com | @romangram_com