#بد_خون_پارت_190

ـ این یک دستوره.

مرد چند بار دهانش را باز و بسته کرد تا بتواند چیزی را به زبان بیاورد؛ اما آخرش فقط توانست بگوید:

ـ متاسفم خانم.

نگار به‌آرامی در را هل داد و در باز شد، اول سرکی به اتاق کشید. جاگر بی حال روی زمین افتاده بود و ناله میکرد. نگار با دیدن این صحنه قلبش درد گرفت و به طور کامل وارد اتاق شد. لوله‌هایی که به بدن جاگر وصل بودند کمتر شده بود؛ اما با چشم میشد دید که فشار نقره آب شده در لوله‌ها بیشتر است و آن‌ها به بدن جاگر وصل هستند. نگار حواسش نبود که پایش پیچ خورد و خواست بیفتند. روی پای راستش ایستاده بود و لی لی می‌کرد و بی‌صدا جیغ می‌کشید. جاگر با شنیدن صدای پا خرناسی کرد و سعی کرد بنشیند. نگار برای رسیدن به جاگر قدم‌هایش را تندتر برداشت. جاگر دوباره بی حال روی زمین افتاد. نگار می‌ترسید که سرش شکسته باشد. رو به روی جاگر ایستاد. جاگر با دیدن نگار ناله‌ای کرد و دندان‌های نیشش را به تماشا گذاشت، مثل اینکه واقعا گرسنه بود. نگار یک قدم را به طرف جاگر برداشت، احساس کرد چشمان جاگر برق زد. قدم‌های بعدی را آهسته‌تر برداشت. رو به روی جاگر روی دو پایش نشست. دستش را به سمت موهای جاگر برد که جاگر سعی کرد سر جایش بنشیند. با صدایی کاملا وا رفته و شل گفت:

ـ با من مثل یک سگ وفادار رفتار نکن.

و بعد نفس عمیقی کشید که سینه‌اش خس خس کرد. نگار لبخندی غمناک زد..

ـ چرا سعی نمی‌کنی عوض بشی؟

جاگر فقط لب‌هایش را تکان داد، مثل اینکه نمی‌توانست ژاپن استخوان فکش را تکان دهد. نگار نگاهی به اطرافش کرد و بعد خیلی آرام بطری را از زیر لباسش درآورد. جاگر با دیدن بطری حاوی خون چشمانش برق زد. نگار خیلی آرام در بطری را باز کرد و آن را نزدیک به صورت جاگر گرفت. جاگر مثل تشنه‌ای که تازه به خون رسیده است، دهانش را روی سر بطری گذاشت و در عرض یک ثانیه همه‌ی آن را خورد. دور دهانش قرمز بود، نگار با لبه لباسش دور دهانش را پاک کرد و گونه‌اش را نوازش کرد. نگار گونه‌اش را به گونه‌ی جاگر مالید.

ـ می‌دونی چی شده؟

جاگر چیزی نگفت و این سکوت به معنای ندانستن بود

***

این کتاب در سایت نگاه دانلود ساخنه ومنتشر شده است

www.negahdl.com

***

ـ من از تو بچه دارم، یه خون‌آشام دو نیمه. اگه این کارها رو نمی‌کردی، احتمالا من الان جفت خون‌آشامت بودم و این همه خطر من رو تهدید نمی‌کرد.

جاگر صدایی از خودش درآورد که مختص به خون‌آشام‌ها بود، نگار این صدا را به شادی و ناراحتی معنا کرد. بیشتر از دو ساعت را پیش جاگر بود، نوازشش کرده بود و با او حرف زده بود. رو به روی سارا نشست و با اضطراب دست هایش را توی هم قلاب کرد. سارا زیر چشمی به نگار نگاه کرد و گفت:

ـ این‌قدر ذهنت مشغوله که نمی‌تونم بخونمش.

نگار نگاهش را موزایک‌های کف سالن انداخت. من منی کرد و بالاخره گفت:

ـ میشه... میشه به الکساندر بگی که دیگه کاری به جاگر نداشته باشه.

romangram.com | @romangram_com