#بد_خون_پارت_189


ـ واقعا حوصله انجام دادن این کارها رو ندارم.

ایزابلا حتی اجازه نداد نگار حرفش را کامل کند و او را روبه روی زندان گذاشت و رفت. نگار جیغ کشید:

ـ لعنتی.

در زندان باز شد. نگار رو به در جیغ زد:

ـ تو هم همین‌طور.

زندان‌بان بیرون آمد و متعجب گفت:

ـ خانم چیزی شده؟!

نگار کلافه گفت:

ـ نه برو کنار.

زندان‌بان به خود آمد و کنار رفت و گفت:

ـ ببخشید، بفرمایید.

نگار وارد زندان شد، زندان واقعا تاریک بود. نگار اخم‌آلود گفت:

ـ کدوم اتاقه؟

مردی که چهره‌اش معلوم نبود به اتاق دست چپ اشاره کرد.

ـ اتاقش رو از بقیه جدا کردیم.

نگار سری تکان داد و به طرف در رفت، مرد هم پشت سرش آمد. نگار سریع به طرف مرد چرخید.

ـ تو نمی‌خواد بیای.

مرد من منی کرد. نگار با لحنی که از خودش خبر نداشت گفت:


romangram.com | @romangram_com