#بد_خون_پارت_188
ایزابلا خندهاش را از روی صورتش برداشت.
ـ منظورم از هی نگار بود. فکر میکنم که، یعنی از بقیه شنیدم که جاگر گرسنه است؛ اما اونها فقط فشار نقرهی آب شده رو توی رگهاش بیشتر کردند. نگار خواهش میکنم باید کمکش کنی، اون میمیره.
نگار چند لحظه را بدون پلک زدن به ایزابلا نگاه کرد. به خود آمد و سرش را تکان داد.
ـ چطور؟
ایزابلا این پا و اون پایی کرد و گفت:
ـ ببین تو میتونی چند بطری خون رو با خودت به زندان جاگر ببری و بهش بدی، خواهش میکنم اون تنها کسی که میتونه در اینده مقابل پدرم بایسته.
نگار با ناراحتی به ایزابلا نگاه کرد و با لحنی دلخور گفت:
ـ اگه از همون اول کاری به کار من نداشتن، بهتر نبود. من الان داشتم زندگی خودم رو میکردم و واسطهای برای هیچ چیز نبودم.
ایزابلا به نگار نزدیک شد و با التماس به نگار خیره شد.
ـ خواهش میکنم.
نگار برای اولین بار فهمید که یک خونآشام هم میتواند ناراحت بشود. نگار با لحنی سرزنش کننده گفت:
ـ اگه اون به جای خوردن خون بطریها خون من رو خورد، چی؟
ایزابلا دستان سرد نگار را در دستش گرفت.
ـ مطمئنم همچین چیزی نمیشه. تو الان بچهاش رو داری و میتونی باعث بشی که اون کمتر عذاب بکشه.
نگار اخم الو غرید:
ـ من از نوزادی که هنوز متولد نشده به عنوان یک سلاح استفاده نمیکنم. بطریها کجاست؟
ایزابلا مثل اینکه خوشحال شده بود؛ چون دیگر بحث را ادامه نداد و زودتر از نگار از اتاق بیرون رفت. نگار نگران دستهایش را در یکدیگر فشرد، خیلی میترسید. اگر همه چیز معلوم میشد،حتما از شهر زیرزمینی خونآشامها میرفت. به دنبال ایزابلا از اتاق بیرون رفت. ایزابلا از اتاق دیگری همراه با بطری حاوی خون بیرون آمد. سریع خودش را به نگار رساند و بطریها را به دست نگار داد. رو به نگار با صدای آرامی گفت:
ـ زندانبانها انسان هستن، یعنی منظورم اینه که راحت میتونی گولشون بزنی. کافیه اونها رو زیر لباست قایم کنی.
نگار بطری را زیر لباسش قایم کرد و با غر غر گفت:
romangram.com | @romangram_com