#بد_خون_پارت_187


ـ پدرت داره میاد اینجا. میشه ازت بپرسم من باید چه کار بکنم؟

جاگر با پریشانی نگاهی به نگار انداخت و با ناله گفت:

ـ این امکان نداره.

نگار خنده ی عصبی سر داد.

ـ فعلا که امکان داره. چرا همه چیز رو خراب کردی؟

جاگر چیزی نگفت. نگار عصبی تقریبا فریاد کشید:

ـ امیدوارم زودتر کنترل خودت رو به دست بیاری. می‌خوام از دستت خلاص بشم.

جاگر با نا اومیدی به نگار نگاه کرد

ـ مطمئن باش همه چیز رو جبران می‌کنم.

نگار پوزخندی زد و گفت:

ـ امیدوارم.

و از اتاق خارج شد. هنگامی که از اتاق بیرون می‌رفت جاگر چند بار صدایش کرد؛ ولی او به جاگر بی‌توجه بود.

شکمش روز به روز بزرگتر می‌شد، طوری که سارا تخمین زده بود وزنش به 120 کیلو رسیده. البته از لحاظ جثه بسیار لاغر شده بود. شکم دردش هم که قوز بالای قوز شده بود، روزها بی‌دلیل زیر دلش درد می‌گرفت، به حدی که احساس می‌کرد، شکمش پاره می‌شود. نگاهی در آینه به شکم بزرگش انداخت، سارا گفته بود که بسیار بسیار تپل است. نگار با ناراحتی نگاهی به زیر شکمش انداخت، به خاطر بزرگ شدن شکمش پوستش کشیده شده بود. نگار دستی به روی شکمش کشید و اهی کشید. صدای نفس‌های کسی را پشت سرش شنید. با وحشت به پشت برگشت و با قیافه شاداب ایزابلا رو به رو شد. نگار لباسش را پایین کشید و شکمش را پوشاند.

ـ وای واقعا خون‌آشام‌ها انعکاس ندارند.

ایزابلا در حالی که می‌خندید، گفت:

ـ هی.

نگار با تعجب به او نگاه کرد.

ـ چی؟!


romangram.com | @romangram_com