#بد_خون_پارت_186
ـ به خاطر این.
ناپلیون زیر لب غر غر کرد و گفت:
ـ از اون خونخوارهای کوچولو متنفرم.
نگار اخم کرد و گفت:
ـ اون خونخوار نیست.
ناپلیون دست نگار را کشید و رو به روی یک اتاق با در خیلی خیلی بزرگ رها کرد. ناپلیون گفت:
ـ کافیه فقط بگی من انتخاب شده هستم.
نگار سری تکان داد و ناپلیون در یک چشم بهم زدن از آنجا دور شد. نگار به طرف در قدم برداشت. هنگامی که میخواست در دو دل بود؛ اما به خودش جرات داد و به در ضربه زد. در با صدای بدی باز شد.
مردی در حالی که صورتش به طور کامل پوشیده شده بود به طرف نگار آمد.
ـ اینجا چی میخوای؟
نگار صدایش را صاف کرد و با اعتماد به نفس گفت:
ـ من انتخاب شده هستم.
مرد دستش را به طرف یک اتاق کشید.
ـ از این طرف.
خودش زود از نگار قدم برداشت. نگار هم پشت سرش روانه شد. مرد یک کلید را از جیبش درآورد و وارد در آهنی بزرگ و سنگین کرد. در اتاق را باز کرد و رو به نگار گفت:
ـ حالش زیاد خوب نیست، نزدیکش نشید.
نگار سری تکان داد و منتظر شد مرد از آنجا دور شود. نگار نگاهی به اتاق نیمه روشن انداخت. با ترس و لرز وارد اتاق شد و در پشت سرش با صدای بدی بسته شد. نگار نگاهی به در بسته انداخت و آب دهانش را قورت داد. نگار نگاهی به رو به رویش انداخت. یک مرد که احتمالا جاگر بود، پشت به او نشسته بود. دستهایش را بسته بودند. لولههای خیلی زیادی به بدنش وصل بود. نگار حدس زد از طریق این لولهها نقره آب شده را وارد بدن جاگر میکنند، بدن جاگر برهنه بود و عرق کرده بود. نگار با احتیاط به جاگر نزدیک شد. جاگر با شنیدن بوی انسان تکان خورد. نگار ترسیده عقبتر رفت و رو به روی جاگر ایستاد. جاگر سرش را بالا آورد به نگار نگاه کرد. نگار متوجه شد، چشمان جاگر مثل همیشه شده است. جاگر با دیدن نگار نالهای کرد و چشمانش را بست. مثل اینکه درد میکشید. نگار به طرفش قدم برداشت. نزدیک به جاگر که ایستاد به خودش آمد. جاگر حتما گرسنه بود و یک قدم به عقب برداشت. روی دو پایش نشست و به جاگر نگاه کرد. جاگر نگاهش را دزدید و با صدایی گرفته گفت
ـ چرا اومدی اینجا؟
نگار با لحنی طلبکار و عصبانی گفت:
romangram.com | @romangram_com