#بد_خون_پارت_185
ـ فکر بهتری داری.
نگار من منی کرد و بعد به خود جرات حرف زدن داد.
ـ بذارید من جاگر رو ببینیم.
الکساندر چشمان یخ زدهاش را به چشمان آتش گرفتهی نگار انداخت. سارا خواست حرفی بزند که الکساندر دستش را به معنای سکوت بالا آورد. دور نگار چرخید و گفت:
ـ خب بذارید ببینیم این جوجه انسان قراره چه کار بکنه. ایزابلا چرا همراهیش نمیکنی؟
و بعد به چشمان نگار خیره شد. ایزابلا معلوم بود که دلش نمیخواست این کار را انجام دهد. ناپلیون با خر خر سر جایش ایستاد و گفت:
ـ هی من دارم میرم قسمت شمالی عمارت، میتونم نگار رو هم ببرم زندان.
الکساندر سری تکان داد و نگار را به سمت ناپلیون هل داد. ناپلیون هم نگار را به سمت در هل داد.
ـ من که میدونم اون تو رو میکشه، امیدوارم شرافتمندانه بمیری.
نگار به او اخم کرد.
ـ دهنت رو ببند ناپلیون.
ناپلیون با شانههای خمیده گفت:
ـ قراره تا قسمت شمالی مثل انسانها راه بری؟
نگار چشمانش را چرخاند.
ـ امکان داره کندتر از یک انسان راه برم.
ناپلیون دستی به کلهی کچل و براقش کشید و نفس عمیقی کشید.
ـ چرا قراره مثل یک لاکپشت راه بری؟
نگار به شکم بزرگش اشاره کرد.
romangram.com | @romangram_com