#بد_خون_پارت_184

نگار با خشم نگاهش کرد و گفت:

ـ کاملا دور از ادبی.

امیلی در حالی که می‌خندید، گفت:

ـ واقعا خوندن ذهنت جالب بود، هیچ انسانی با یک خون‌آشام خوشبخت نمیشه؛ مگه اینکه هردو خون‌آشام باشند.

و از جایش بلند شد و با خنده از سالن بیرون رفت. نگار در حالی که از خشم سرخ شده بود، گفت:

ـ‌ یعنی شما می‌تونید ذهن من رو بخونید؟

و بعد به سارا نگاه کرد و گفت:

ـ یعنی تو فهمیدی من جاگر رو زنده کردم و به من نگفتی قراره چه اتفاقی بیفته؟

سارا چیزی نگفت و سرش را پایین انداخت. نگار در حالی که از خشم می‌لرزید به طرف کوروس چرخید

ـ یعنی تو می‌دونستی من از اتفاق‌هایی که برام می‌افته وحشت دارم؛ ولی باز هم من‌ رو می‌ترسوندی؟

کوروس هم چیزی نگفت. نگار خواست از سالن خارج شود که الکساندر رو به رویش ظاهر شد. نگار سعی کرد بروز ندهد که از این کار الکساندر ترسیده است. الکساندر با صورت زخمیش به نگار فهماند که باید همه با هم صحبت کنند. نگار سر جایش برگشت. الکساندر روی دیوار راه رفت و بعد روی سقف ایستاد. مثل اینکه خون‌شام‌ها واقعا از نسل خفاش‌ها بودند. الکساندر در حالی که روی سقف آویزان بود، گفت:

ـ پدر جاگر داره میاد و اگه جاگر همین‌طوری باشه قطعا جاگر و نگار رو با هم می‌کشه. البته احتمال این که نگار را به تنهایی بکشه بیشتره. باید سعی بکنیم جاگر سریع‌تر خوب بشه. نقره‌ی آب کرده‌ای رو که وارد بدنش می‌کنیم، زیادی جواب نمی‌ده.

نگار سرش را بلند کرد و با تعجب به الکساندر نگاه کرد

ـ چه کار می‌کنید؟!

الکساندر خونسرد گفت:

ـ نقره آب شده رو وارد رگ‌های جاگر می‌کنیم، اون از درون می‌سوزه. من بهش گفتم تا زمانی که نخواد اون معجون رو پس بده همینطوری می‌مونه؛ حتی اگه مجبور بشم از صلیب و آب مقدس استفاده می‌کنم.

نگار وحشت زده به خون‌آشام‌ها نگاه کرد؛ حتی آن خون‌آشام‌هایی که ادعای خوب بودن می‌کردند، هم خوی وحشی‌گرانه داشتند. نگار با صدای نالان گفت:

ـ این بی‌رحمیه.

الکساندر با پوزخند گفت:

romangram.com | @romangram_com