#بد_خون_پارت_183
خنده ناپلیون شدت گرفت. کوروس همراه با نامزد صورتی و رنگ پریدهاش وارد سالن شد. نامزد کوروس، امیلی کاملا شبیه به یک ادامس صورتی رنگ پریده بود. رنگ پوستش به شدت پریده بود و از همه بدتر چشمهای سبز وحشتناک روشنش باعث شده بود، او شبیه به یک شبه دیوانه باشد. از علایقش هم پوشیدن لباسهایی به رنگ صورتی آدامسی بود. در حالی که فقط دستش را به نشانه سلام تکان میداد. خودش را روی مبل ولو کرد و بعد با صدای نسبتا بلندی گفت:
ـ جورجیا یک آدامس اختراع کرده که مزه خون آدم میده.
و بعد با موزیگری به نگار نگاه کرد. نگار به او اخمی کرد. سارا روی مبل نشست.
ـ الان واقعا آدامسی که جورجیا اختراع کرده مهم نیست، مهم اینه که پدر جاگر داره برمیگرده.
امیلی با تمسخر گفت:
ـ واو!
ایزابلا عصبی و با قیافه وحشتناک گفت:
ـ در مورد پدر من درست صحبت کن، شیر برنج نپخته.
الکساندر وارد اتاق شد و بعد کلافه موهایش را چنگ زد.
ـ من همیشه با وارد شدن انسانها به دنیای خونآشامها مخالفت بودم.
نگار نگاهی به صورت زخم شده و وحشتناک چندش اور الکساندر نگاه کرد. الکساندر پوزخندی زد و گردنش را ماساژ داد و کنار سارا نشست. سارا در حالی که سر الکساندر را ماساژ میداد، گفت:
ـ الان بحث اصلی، اینه که شوالیه نباید نگار رو ببینه.
ایزابلا گفت:
ـ بهتره بعد صحبت کنیم.
سارا با لحن تندی گفت:
ـ اون میدونه؛ اگه پدرت گیرش بیاره چه کار میکنه عزیزم.
ایزابلا عصبی شانهاش را بالا برد. همهی خونآشامها سکوت کردند، انگار داشتند با ذهن، با یکدیگر صحبت میکردند. نگار با خود فکر کرد که اگر جاگر این کارها را انجام نمیداد، شاید الان کنار یکدیگر خوشبخت بودند. ناگهان امیلی با صدای بلند زیر خنده زد. همه با عصبانیت به امیلی نگاه کردند. امیلی دستش را روی دهانش گذاشت و با خنده گفت:
ـ متاسفم.
romangram.com | @romangram_com