#بد_خون_پارت_182

سارا اخم‌هایش را بیشتر در هم کشید.

ناپلیون در حالی که روی سقف راه می‌رفت، وارد سالن شد و تقریبا تمام روز را روی مخ سارا کار کرده بود که به او اجازه بدهد جاگر را ببیند؛ اما سارا با اخم او را نگاه می‌کرد. ناپلیون روی زمین پرید و گفت:

ـ بچه ها بوهای بدی میاد.

ایزابلا عصبی سر جایش ایستاد.

ـ ناپلیون محض رضای خدا اون حس خون‌آشامیت رو خاموش کن، همه‌اش خبر بد میدی.

از سالن بیرون رفت. ناپلیون دندان‌های نیشش را بیرون انداخت و با نفرت گفت:

ـ یک‌بار به خاطر انتقام دندون‌هام رو توی گردنت فرو می‌کنم تا برای همیشه کنار هم باشیم عزیزم.

ایزابلا از پایین فریاد کشید:

ـ دهنت رو ببند نفرت انگیز.

سارا در حالی که سعی می‌کرد، خنده‌اش را پنهان کند، گفت:

ـ ناپلیون به نظرت می‌تونی خبر رو به ما بگی یا صبر می‌کنی که الکس بیاد؟

ناپلیون شانه‌ای بالا انداخت.

ـ چیز خاصی نیست شوالیه داره میاد.

نیک، همسر رزالین چنان از روی صندلیش بلند شد که صندلیش واژگون روی زمین افتاد. نگار با تعجب آن‌ها را نگاه می‌کرد. سارا مضطرب پرسید:

ـ چیزی شده؟

ناپلیون خرخری کرد.

ـ برای الکس به خاطر زن احمقش متاسفم. منظورم از شوالیه پدر جاگر بود و حتما آماندا هم با اون‌هاست. نگار حتما متوجه شباهت خودت و اون میشی.

سارا و رزالین هردو باهم سر پا ایستادند. رزالین به سمت ناپلیون حمله کرد. نیک رو به روی رزالین ایستاد و اجازه نداد که رزالین به ناپلیون صدمه بزند. ناپلیون روی مبل ولو شده بود و با تمسخر به رزالین می‌خندید. رزالین سعی داشت، خودش را از بین دست‌های نیک آزاد کند و به طرف ناپلیون حمله کند. در حالی که دندان‌های نیش براقش را به ناپلیون نشان می‌داد، زیر لب غرید:

ـ به خاطر شوخی‌های مسخره‌ات یک بار قلبت رو از سینه‌ات در می‌آرم خون‌آشام پیر.

romangram.com | @romangram_com