#بد_خون_پارت_180

ـ فکر کنم برای دیدن خودمون ازش استفاده می‌کنیم.

رزالین اتاق را ترک کرد و گفت:

ـ خیلی خب میگم واسه‌ت پیدا کنن.

نگار عصبی رو به ایزابلا کرد، او مثل همیشه خونسرد و رنگ پریده بود. نگار به او گفت:

ـ شما دقیقا چطور می‌فهمید که چه شکلی هستید؟

ایزابلا خونسرد پای راستش را روی پای چپش انداخت.

ـ نقاشی‌ها.

نگار متعجب پرسید:

ـ نقاشی‌ها؟!

و بعد تند تند گفت:

ـ اگه به یک مهمونی دعوت بشی چی؟ بازم باید منتظر بمونی که نقاشیت رو بکشن؟

گوشه‌ی لب‌های ایزابلا شبیه به لبخند شکل گرفت.

ـ یک انسان بعد از اینکه خون‌آشام میشه می‌میره و بعد دوباره متولد میشه. پس درواقع ما خون‌آشام‌ها ارواح انسان‌نما هستیم. از اون جایی هم که ارواح هستیم می‌تونیم تشخیص بدیم که چه اتفاقی برای بدن یا صورتمون افتاده. درضمن روح‌ها انعکاس ندارند، برای همین حتی اگه آینه وجود داشته باشه ما هیچ چیزی رو تو آینه نمی‌بینیم، پس بهش احتیاجی نداریم.

نگار در فکر فرو رفت و پرسید:

ـ شما از آینه می‌ترسید؟

ایزابلا به دماغش چین داد و با تمسخر به نگار نگاه کرد.

ـ خون‌آشام‌ها از چیزی نمی‌ترسن و فقط محتاط هستن. خیر از آینه نمی‌ترسیم فقط وقتی رو به روی آینه قرار می‌گیریم آینه می‌شکنه.

همانند یک پرنسس با وقار از جایش برخواست و پیراهنش را از پشت مرتب کرد. نگار نگاهی به پاهای کشیده و خوش فرم ایزابلا انداخت. با خود اندیشید اگر او هم به خون‌آشام تبدیل شود این گونه می‌شود. رزالین در حالی که یک آینه بزرگ را با انگشت شصت و اشاره‌اش گرفته بود، وارد اتاق شد. با اخم گفت:

ـ خیلی خوش حالم که آدم نیستم و به این چیزها احتیاج پیدا نمی‌کنم.

romangram.com | @romangram_com