#بد_خون_پارت_179
با همین حرف کوتاه گلویش به شدت درد گرفت.
ـ اون دقیقا مثل موقعی شده که تو دوست داشتی.
نگار چیزی نگفت و چشمانش را بست.
چشمانش را آرام باز کرد. حس بهتری داشت؛ اما هنوز گلویش درد میکرد. سر جایش نشست، کمرش درد گرفت. صدایی از ته گلویش بیرون آمد.
ـ آخ.
آنقدر آرام بود که خودش فقط حس کرد، این صدا از ته گلویش بیرون آمده. ایزابلا سرش را از لای در داخل کرد.
ـ هی من فکر کردم تو داری حرف میزنی.
نگار متعجب به ایزابلا نگاه کرد. صدای عصبی رزالین بلند شد.
ـ هی ایز، برو کنار اون قدرت خونآشامی نداره که صدای مورچهها رو بشنوه.
و بعد وارد اتاق شد.
ـ سلام، به نظرم به اندازه کافی بیهوش بودی. به نظرت الان به چه چیزی احتیاج داری؟
نگار گنگ نگاهش کرد و بعد گفت
ـ فکر کنم یک آینه بتونه به من کمک نه.
ایزابلا خندید.
ـ اوه یک آینه.
و بعد به فکر فرو رفت و بعد از چند دقیقه گفت:
ـ آینه؟ چرا آینه؟
نگار عصبی چشمانش را چرخاند.
romangram.com | @romangram_com