#بد_خون_پارت_178

ـ‌ فکر کنم به هوش اومده.

سارا با قدم‌های بلند خودش را به رزالین رساند و هردو با هم وارد اتاق شدند. نگار در حالی که ناله می‌کرد، چشم‌هایش را باز کرده بود و به اطرافش نگاه می‌کرد. سارا خودش را به تخت نگار رساند.

ـ اوه خدای من، به هوش اومدی. می‌تونی من رو ببینی؟

نگار در سکوت به سارا خیره شد. سارا مچ دستش را به دهان گرفت، وقتی که خون آمد؛ دهان نگار را باز کرد. چند قطره از خون سارا وارد دهان نگار شد. نگار لحظه‌ای چشمانش را بست، حس می‌کرد دردهایش تسکین پیدا کرده است و همین‌طور گذشته را به طور کامل به یاد آورد. انگار دوباره داشت به زندگیش باز می‌گشت. دوباره چشمانش را باز کرد و به سارا و رزالین نگاه کرد. رزالین با ذوق به نگار خیره شده بود. صدای پر هیجان ایزابلا در حالی که تقریبا جیغ می‌کشید بلند شد.

ـ نگار به هوش اومده.

سار آب دهانش را قورت داد که گلویش درد گرفت. واقعا چه بلایی بر سر جاگر آمده‌بود. ایزابلا خودش را توی اتاق انداخت.

ـ درست می‌بینم؟ اون به هوش اومده؟

خودش را روی رزالین انداخت.

ـ هی رز نمی‌دونی چطور از رومانی خودم رو به اینجا رسوندم.

و بعد دستش را برای نگار تکان داد.

ـ سلام نگار.

نگار سعی کرد با چشم و ذهنش به سارا بفهماند که چه بلایی سر جاگر آمده‌است. با چشمانش به چشمان سارا نگاه کرد. سارا سرش را تکان داد.

ـ اون خوبه و از کارهایی که کرده پشیمونه.

نگار سعی کرد صحبت کند؛ اما هم گلویش درد می‌کرد و همین‌که زبانش سنگین شده بود و نمی‌توانست صحبت کند، تنها کلمه‌ای که از دهانش بیرون آمد، این بود:

ـ ام

سارا دست نگار را در دست گرفت.

ـ بهتره آروم باشی، آروم.

نگار چشم‌هایش را بست و سعی کرد حرف بزند. با صدای گرفته گفت:

ـ اون مثل قبل شده؟

romangram.com | @romangram_com