#بد_خون_پارت_177


الکساندر اخم وحشتناکی کرد. ایزابلا روی دو پایش نشست و دستش را روی زمین گذاشت.

ـ اون‌ها نزدیکن، نزدیک‌تر از اون چیزی که فکرش رو بکنیم.

صدای جیغ وحشتناکی از دور دست شنیده میشد. الکساندر به دور و اطرافش نگاه کرد.

ـ باید از هم جدا بشیم، هرکس بقیه رو پیدا کرد از طریق ارتباط ذهنی خبر بده.

همراه بقیه خون‌آشام‌ها بین درختان گم شد. نگار همراه با نیک و ایزابلا هم قدم شد. آن‌ها خیلی تند قدم برمی‌داشتند؛ اما نگار توان نداشت و تلو تلو می‌خورد. سر گیجه داشت و احساس می‌کرد همین الان به زمین می‌خورد بارش باران هم باعث شده بود، جلویش را خوب نبیند. دستش را به تنه درخت کنارش رساند و در حالی که نفس نفس میزد، سرش را بلند کرد. خبری از رزالین و نیک نبود، وحشت زده به اطرافش نگاه کرد. خواست فریاد بزند که احساس کرد صدای جیغ‌ها دقیقا از پشت سرش می‌آیند. نگار برگشت و به پشت سرش نگاه کرد. درخت‌ها یکی یکی می‌افتادند و با خاک یکسان می‌شدند. نگار شروع به دویدن کرد، سعی می‌کرد، سرعتش را زیاد کند؛ اما چند بار روی زمین افتاد؛ ولی با هزار امید دوباره سر پا می‌ایستاد. در حالی که گریه می‌کرد می‌دوید. به جایی رسید که حس می‌کرد از دست آن‌ها خلاص شده است؛ اما دقیقا وقتی که از جنگل بیرون رفت، نزدیک بود توی دره‌ی رو به رویش بیفتد. نگار در حالی که قفسه سینه‌اش به شدت بالا پایین میشد به اطرافش نگاه کرد. وحشتناک بود، دور و برش را چشم‌های قرمز در تاریکی پر کرده بود. یکی از چشم‌های قرمز از پشت درختان بیرون آمد. نگار چند قدم عقب رفت که پایش به لبه‌ی دره نزدیک شد. صاحب چشم‌های قرمز از تاریکی بیرون آمد، نگار با چهره‌ی جاگر رو به رو شد. جاگر در حالی که می‌خندید اخم کرده بود و این واقعا وحشتناک بود. نگار نگاهی به دره انداخت، تقریبا هیچی معلوم نبود. جاگر با صدایی که حالا زشت‌تر از قبل شده بود گفت:

ـ فرار خوبی داشتی عشقم؟

جاگر بلند خندید. نگار وحشت زده به پشت سر جاگر نگاه کرد،حس می‌کرد تعداد خون‌آشام‌های پشت سر جاگر در حال کم شدن هستند. جاگر دور نگار چرخید و جلویش ایستاد. با چشم‌های تمام قرمزش به درون چشم‌های نگار نگاه کرد.

ـ می‌خوای خودت رو از این دره پرت کنی؟ تو یار من هستی؛ ولی به من خــ ـیانـت کردی.

نگار از پشت درختان چهره الکساندر را دید، الکساندر با هیپنوتیزم به نگار فهماند باید جاگر را سرم کند؛ اما نگار صدای ذهن الکساندر را در گوشش احساس کرده بود. جاگر با دستش به گلوی نگار چنگ زد، پاهای نگار در هوا معلق بودند. نگار داشت خفه میشد، صدای گردنش را می‌شنید. با دو دستش به دست جاگر چنگ زد و دست و پا میزد. جاگر به لبه‌ی پرتگاه قدم برداشت. نگار دقیقا بالای دره بود. در حالی که سعی می‌کرد نفس بکشد، سعی می‌کرد خودش را نیز نجات دهد. نمی‌توانست صحبت کند و گریه می‌کرد. شدت فشار دست جاگر بر روی گردنش هر لحظه بیشتر میشد. جاگر نفس عمیقی کشید و نگار را محکم به طرف درخت پشت سرش پرت کرد، نگار صدای خرد شدن ستون فقراتش را شنید، همانطور بدون حرکت کنار درخت افتاده بود و جاگر نگاه می‌کرد. جاگر به موجودی عجیب و غریب تبدیل شد، طول دندان‌های نیشش اندازه یک شمشیر بود، پوستش به رنگ سبز بود و همان کلمات عجیب و غریب روی پوستش وجود داشتند. جاگر نگاهی به دور اطرافش انداخت. هیچ کدام از خون‌آشام‌هایش آن‌جا نبودند و به جایش خون‌آشام‌ها و بدخون.های دشمن جاگر دور و برش ایستاده بودند. جاگر با دیدن الکساندر خرناس کشید و خواست به طرفش حمله کند، کوروس با استفاده از قدرت خون‌آشامیش متوجه شد، سنگینی پای جاگر از زمین برداشته شد و دقیقا وقتی که جاگر خواست قدم اولش را برای حمله به الکساندر بردارد، کوروس به او حمله کرد. کوروس با سرعت خون‌آشامیش به طرف جاگر رفت و با شانه‌اش او را به طرف چپ حل داد؛ اما زور جاگر بیشتر از آن چیزی بود که می‌شد فکرش را بکنی. جاگر فقط یک اینچ جا به جا شد و تشنه‌ی خون به کوروس نگاه کرد. از پشت سر نیک به جاگر حمله کرد، قبل از اینکه نیک به جاگر برسد، جاگر به طرفش برگشت و محکم او را هل داد. الکساندر خرناسی کشید و شبیه به یک خون‌آشام با تجربه شد. ناخن‌های بلندش برای تکه تکه کردن جاگر آماده بودند. جاگر دقیقا رو به روی الکساندر ایستاده بود، هر دو به شدت نفس می‌کشیدند. جاگر لبخندی معنادار با الکساندر زد، الکساندر دندان‌های نیش براقش را تماشا گذاشت. جاگر کمی دور خیز کرد و آماده‌ی دویدن شد، الکساندر هم ناخن‌هایش را به صورت تدافعی رو به روی صورتش قرار داد. اولین قدم را جاگر برداشت و بعد الکساندر به طرف او حمله کرد. الکساندر همان اول سعی کرد ناخن‌هایش را توی گلوی جاگر فرو کند؛اما جاگر با قدرت خون‌آشامیش پشت الکساندر قرار گرفت، وقتی که خواست گردن الکساندر را بشکند، الکساندر چرخید و ناخن‌هایش جایی نزدیک به قلب جاگر را نشانه گرفت. جاگر فریاد کشید و به گلوی الکساندر چنگ زد. الکساندر با دندان‌هایش دست جاگر را گاز گرفت که صدای خرد شدن انگشت جاگر به راحتی شنیده میشد. جاگر دستش را توی شکم الکساندر فرو کرد، الکساندر فریادی کشید. از آن طرف چند خون‌آشام و بدخون دورخیز کردند و به طرف جاگر از پشت حمله کرد. جاگر چند دقیقه اول را نایستاد و فقط مبارزه کرد؛ ولی بعد از چند لحظه دیگر توان نداشت. رزالین فریاد زد:

ـ زنجیرهای نقره رو بیارید.

چند نفر از انسان‌ها با زنجیرهای نقره‌ایشان به طرف جاگر دویدند. الکساندر سر جاگر را به زمین فشرد، جاگر فریاد می‌کشید. دست و پاهایش را با نقره بستند. جاگر با تمام وجود داشت، می‌سوخت و نگار بی‌جان ناله‌های جاگر را می‌شنید. حتی با وجود اینکه دست و پایش را با نقره بسته بودند، کسی جرات نزدیک شدن به او را نداشت. جاگر روی زمین از درد به خود پیچ می‌خورد و دقیقا شبیه به یک شیر زخمی بود که هر لحظه امکان داشت، حمله کند. نگار دیگر چیزی را ندید و چشم‌هایش بسته شد.

نگار ناله‌ای کرد، رزالین سریع کنار او ایستاد. در این چند هفته‌ای که بی‌هوش بود، شکمش واقعا بزرگ‌تر شده بود و رشد جنین به لطف خون رزالین بهتر از قبل بود. رزالین با دستش دست نگار را در دست گرفت.

ـ نگار، صدام رو می‌شنوی؟

نگار چیزی نگفت و فقط ناله کرد. رزالین با دستش به صورت نگار ضربه زد.

ـ نگار؛ اگه می‌تونی حرف بزن.

نگار باز هم ناله کرد. رزالین از اتاق بیرون رفت. سارا بیرون از اتاق منتظر بود.

ـ چی شده رز؟

رزالین با هیجان گفت:


romangram.com | @romangram_com