#بد_خون_پارت_176

ـ باید بریم بیرون.

و بعد به طرف در عمارت دوید. نگار محتاتانه به پنجره نزدیک شد. تعداد زیادی از خون‌آشام‌ها روی یکدیگر و بر روی زمین افتاده بودند؛ اما این به ضررشان بود؛ چون باعث می‌شد، خون‌آشام‌های دیگر از آن‌ها پل بسازند و از رویشان عبور کنند، این وحشتناک بود. خون‌آشام‌ها کم کم به انسان‌ها نزدیک شدند. نگار وحشت زده به خون‌آشام‌ها خیره شد، برای اولین بار بود، خون‌آشام‌ها را وحشت زده می‌دید، آن‌ها همیشه خونسرد بودند. صدای جیغ و داد انسان‌ها بلند شد، خون‌آشام‌ها آن‌ها را محاصره کرده بودند و این فقط شکارچی بود که داشت مقاومت می‌کرد. الکساندر مانی را به بغل کشید و گفت:

ـ همین الان اینجا رو ترک می‌کنیم، سریع‌تر.

ایزابلا دست نگار را کشید و به طرف در برد. نگار به دست ایزابلا چنگ زد.

ـ چرا از قدرتتون استفاده نمی‌کنید؟

رزالین نگار را به جلو هل داد.

ـ این کار بیشتر جلب توجه می‌کنه.

آن‌ها از در بیرونی عمارت فرار کردند. نگار به پشت سرش نگاه کرد. هزاران هزار خون‌آشام دور و بر خانه را گرفته بودند. نگار برای آخرین لحظه فقط یک چیز را دید، شکارچی زانو زد و خودش را شرافتمندانه به خون‌آشام‌ها تقدیم کرد. الکساندر نفس زنان گفت:

ـ اون‌ها تا از روی سیر و نقره‌ها رد بشن، زمان میبره، ما باید یه جوری سریع‌تر خودمون رو به خون‌آشام‌ها برسونیم.

نگار ایستاد و دستش را از کمرش گرفت، در حالی که به خاطر دویدن دل درد گرفته بود و نفسش قطع میشد، بریده بریده گفت:

ـ چرا از قدرتتون استفاده نمی‌کنید؟ حس می‌کنم همین الان بچه‌ام به دنیا میاد.

الکساندر غرید:

ـ می‌دونی ما چند روزه خون نخوردیم؟ ما ضعیف شدیم. عجله کنید.

نگار رو به رزالین گفت:

ـ به من دروغ گفتی؟

ایزابلا نگار را کمک کرد و گفت:

ـ متاسفم.

بیشتر از سه ساعت بود که داشتند بی وقفه می‌دویدند، باران هم که قوز بالای قوز بود. سارا با نا امیدی گفت:

ـ‌ اون‌ها حتما ما رو پیدا می‌کنند، الکس.

romangram.com | @romangram_com