#بد_خون_پارت_175
ـ تفنگهاتون رو توی دستتون بگیرد و از پشت پنجره منتظر بایستید. هر وقت نزدیک شدن شلیک میکنید.
انسانها تفنگهایشان را برداشتند و پشت پنجره پناه گرفتند. شکارچی خونآشام گفت:
ـ الکساندر درسته ما رابطهی دوستی خوبی رو با هم نداشتیم؛ ولی من میخوام بهت بگم واقعا تو تنها خونآشامی بودی که من قصد آسیب رسوندن بهش رو نداشتم.
الکساندر زن و بچهاش را بیشتر به خود نزدیک کرد.
ـ قراره چه کار کنیم؟
شکارچی خونآشام سلام نظامی داد.
ـ من نمیدونم شما قراره چه کار کنید قربان. فقط اگه اوضاع خراب بود، فرار کنید. من میخوام شرافمندانه به دست یک خونآشام بمیرم.
الکساندر سری تکان داد. ناپلیون سر پا ایستاد و دستهایش را بهم مالید و یک خنده همراه با استرس زد.
ـ اونها رسیدند.
السکاندر به طرف پنجره رفت.
ـ خونآشامها و بدخونها توی جنگل به ما ملحق میشن، تا وقتی که میتونید از عمارت بیرون نرید. اگه اوضاع خراب بود، از در پشتی میریم.
نگار کنار الکساندر ایستاد و به بیرون نگاه کردند. از دور دست دود بلند میشد و نگار خونآشامها را در حال دویدن تجسم میکرد که دلش در هم میپیچید، حس میکرد نوزاد درون شکمش الان شکمش را پاره میکند و بیرون میپرد. دستش را روی شکمش گذاشت و سعی کرد نوزادش را آرام کند. کم کم اولین خونآشامهای وحشی پدیدار شدند. نگار ناخودآگاه و ترسیده به بازوی الکساندر چنگ زد.
ـ وای خدای من.
الکساندر زیر چشمی به نگار نگاه کرد، نگار دستش را پس کشید. الکساندر عقب رفت و گفت:
ـ همه آماده باشید، با شمارش شکارچی شروع میکنید.
شکارچی چند لحظهای را آرام بود و بعد با هیجان گفت:
ـ یوهو، شروع کنید.
انسانها با اولین تیرهایشان فقط شیشهها را شکاندند و بعد به طرف خونآشامها شلیک کردند. تعدادشان وحشتناکتر از آن چیزی بود که میشد، تصور کرد و تعداد آنها بسیار بسیار کم بود. نگار کنار دیوار پناه گرفته بود. مانی به پاهای پدرش چسبیده بود و سارا هم همینطور. گوشهای نگار به خاطر صدای متعدد شلیک اذیت میشد. دستش را روی گوشش گذاشت و چشمانش را بست. گرمش شده بود، بچه درون شکمش مانند یک مرغ تشنه تکان میخورد، مثل اینکه او هم ترسیده بود. نگار سعی میکرد خود را آرام کند تا بچهاش هم آرام شود. شکارچی از آن طرف خانه فریاد زد:
romangram.com | @romangram_com