#بد_خون_پارت_174

شکارچی خون‌آشام پوزخندی زد.

ـ فکر می‌کنی خون‌آشام‌ها همیشه این‌قدر آرومن؟ امیدوارم جاگر زودتر برسه؛ چون اگه دیر بشه و به این خون‌آشام‌هایی که از تو مواظبت می‌کنن خون نرسه، تو رو تیکه تیکه می‌کنن و احتمالا خودشون رو.

نگار چشم غره‌ای به شکارچی رفت.

ـ من فکر نمی‌کنم اون‌ها این‌جوری باشن، هرکدوم از اون‌ها بیشتر از صد سال سن دارن و یاد گرفتن چطور نفس خودشون رو کنترل کنن.

شکارچی با صدای بلند خندید.

ـ به نظرت کی این بلا رو سر چشم و دست من آورده؟

و بعد لباسش را بالا برد و شکمش را به نگار نشان داد.

ـ و همین‌طور این‌جا رو؟

نگار نگاهی به شکم شکارچی انداخت، شکمش انگار قبلا پاره شده بود و الان هم بد جوش خورده بود و همینکه جای بخیه‌هایش مانده بود، دل نگار در هم پیچید.

ـ نمی‌دونم.

شکارچی چاقو‌یش را از جیبش بیرون آورد و روی لبه‌ی آن دست کشید.

ـ می‌دونی، من یک زمانی عاشق یک زن بودم، قرار بود ازدواج کنیم؛ ولی اون یک خون‌آشام بود و من قبول کردم که برای همیشه جفت خون‌آشام اون باشم. خانواده‌ام دوست نداشتن که اون عروسشون باشه، برای همین با هم فرار کردیم. دو روزی میشد که هیچی نخورده بود و وسط بیابون بودیم. سعی می‌کردم بهش تلقین کنم اون الان یک خون‌آشام نیست که به خون نیاز داشته باشه، بلکه اون فقط یک انسانه که به آب احتیاج داره؛ ولی اون می‌گفت تحمل نداره. وقتی که بیشتر پیش رفتیم اون داشت به شکل بدی من‌ رو نگاه می‌کرد. تا بلاخره به من حمله کرد، به خاطر نخوردن خون نیروی خون‌آشامیش رو از دست داده بود و قدرتش کم شده بود. وقتی بهم حمله کرد اول به صورتم چنگ زد و بعد با ناخن‌هاش شکمم رو پاره کرد و در آخر سر استخون مچ پام رو خرد کرد. وقتی که خواست دندون‌هاش رو توی گلوم فرو کنه. همین چاقو.

به چاقوی در دستش اشاره کرد.

ـ همین چاقو رو توی قلبش فرو کردم و اون مرد. بعدا یاد گرفتم چطور یک خون‌آشام رو بکشم، من دندون‌های نیششون رو به عنوان یادگاری بر می‌دارم.

نگار پوزخندی زد و یک حبه سیر را به فشنگ مالید.

ـ حتما تو از دندون‌های خون‌آشام‌ها کلکسیون داری و واقعا به خاطر گذشته‌ات متاسفم؛ ولی تو قرار نیست جاگر رو بکشی.

شکارچی چیزی نگفت و به کارش ادامه داد. تقریبا کارشان تمام شده بود و باران شدیدی می‌بارید. الکساندر گفته بود همه آن‌ها باید بیدار بمانند و منتظر آمدن جاگر باشند. مانی داشت گریه می‌کرد، الکساندر مانی را به خودش فشرد و تمام صورتش را بوسید، مانی هم به پدرش چسبیده بود. سارا به طرف الکساندر رفت و بازوی او را چنگ زد. الکساندر با یک دستش مانی را و با دست دیگرش سارا را در آغوش گرفت. صدای رعد و برق هر لحظه بیشتر میشد. ناپلیون با هیجان گفت:

ـ اون‌ها دارن میان بچه‌ها.

شکارچی سر پا ایستاد و رو به انسان‌ها گفت:

romangram.com | @romangram_com