#بد_خون_پارت_173


نگار صورتش را برگرداند تا رزالین اشک‌هایش را نبیند.

ـ واقعا برای یک خون‌آشام بدترین چیزه.

رزالین گفت:

ـ آه خدای من داری گریه می‌کنی، من فکر می‌کنم بهتره بری به بقیه انسان‌ها کمک کنی تا کارشون تموم بشه.

نگار به شکم بزرگ شده‌اش دست کشید و از جایش بلند شد. رزالین بازوی نگار را گرفت و گفت:

ـ می‌دونم به من ربطی نداره؛ ولی گریه کاری رو درست نمی‌کنه.

نگار مانند یک روح از کنار رزالین عبور کرد. طبقه‌ی پایین کسی به جز انسان‌ها وجود نداشتند. مثل اینکه خون‌آشام‌ها از ترس خودشان را قایم می‌کردند. نگار نگاهی به شکارچی خون‌آشام انداخت که داشت تفنگش را بررسی می‌کرد. نگار به طرفش رفت و رو به رویش ایستاد.

ـ می‌تونم کمکت کنم؟

شکارچی خون‌آشام به نگار نگاهی انداخت و نگار هم به الماس درون چشمش نگاه کرد. شکارچی به طرز حال بهم زنی آب بینی‌اش را بالا کشید، چهره نگار جمع شد.

ـ چرا نمیری به اون‌هایی که بیرون هستند، کمک کنی؟

نگار به شکمش اشاره کرد‌.

ـ نمی‌تونم هی خم و راست بشم.

شکارچی با ناخنش که حالت قاشقی داشت پیشانی اش را خاراند.

ـ بذار حدس بزنم، تو بچه‌ی جاگر رو داری؟

نگار چیزی نگفت.

ـ خوبه فهمیدم. بهتره به من کمک کنی فشنگ‌ها رو به سیر آغشته کنم، همین که بوش رو هم بگیره کافیه.

نگار در حالی که به صندلی‌اش رو به روی شکارچی تکیه می‌داد گفت:

ـ امیدوارم به جاگر صدمه‌ای نرسونی، ما فقط می‌خوایم اون رو بگیریم.


romangram.com | @romangram_com