#بد_خون_پارت_172
ـ چی شده؟
نگار گفت:
ـ اینجا آینه پیدا نمیشه؟
سارا سرش را به معنای نه تکان داد.
ـ خونآشامها انعکاس ندارن و به خاطر همین آینه به کارمون نمیآد.
نگار به سارا گفت:
ـ حس میکنم وزنم بیشتر شده تو تغییری توی من احساس میکنی؟
سارا نگاهی به شکم نگار کرد و با بیخیالی گفت:
ـ چرا شکمت بزرگتر شده.
نگار با صدای بلند گفت:
ـ چی؟!
به شکم برآمدهاش نگاه کرد. با عصبانیت و پریشانی گفت:
ـ این امکان نداره، من باید سقطش کنم.
سارا با چشمان گرد شده به نگار نگاه کرد.
ـ سقط؟! هی این یک بچهی انسان نیست، یک بچه خونآشامه.
نگار را تنها گذاشت. نگار دستش را روی سرش گذاشت و کنار دیوار لیز خورد.
ـ این امکان نداره.
صدای صحبت کردن رزالین در حالی که از پلهها بالا میآمد به گوش میرسید. نگار در حالی که میگریست سرش را پایین انداخت. رزالین متوجه گریه کردن نگار نشد.
ـ هی نگار اون پایین واقعا غیر قابل تحمل شده، همه جا پر شده از سیر و نقره. دارم خفه میشم.
romangram.com | @romangram_com