#بد_خون_پارت_171
ـ من هیچی نمیدونم.
رزالین گفت:
ـ اونها خیلی زودتر از بچههای انسان به دنیا میان.
نگار ترسیده گفت:
ـ رشدشون چطور میتونه باشه؟
رزالین خندید.
ـ نترس، اون دو روزه بیست ساله نمیشه. زمانی سنش متوقف میشه که یا جفت خونآشامش اون رو گاز بگیره و یا طی یک مراسم خاص سنش متوقف میشه.
نگار راحتتر از قبل به نظر میآمد.
ـ تو چطور به یک خونآشام تبدیل شدی؟
رزالین خندید.
ـ من به خونآشام تبدیل نشدم، از اول خونآشام بودم.
ابروهای نگار بالا رفت.
ـ پس نیک چطور به خونآشام تبدیل شد؟!
رزالین نفس عمیقی کشید.
ـ خب نیک خیلی جذاب بود؛ ولی از من زیاد خوشش نمیآمد. میدونی من؛ چون میترسیدم کسی رو گاز بگیرم زیاد به دیگران نزدیک نمیشدم. وقتی متوجه بی محلی های نیک شدم اون رو یک جا گیر انداختم و گازش گرفتم واقعیتش این بود که ما تا ده سال بعدش هم دیگه رو ندیدم، که بالاخره نیک اومد دنبال من.
نگار با حض خاصی گفت:
ـ وای این خیلی جالب بود.
رزالین لبخند زد و چیزی نگفت. نگار هم به اتاقش رفت و روی تخت دراز کشید، آسمان رعد و برقی زد و نگار ترسیده به آسمان پرید. حس میکرد نوزاد توی شکمش حرکت میکند. دستش را روی شکمش گذاشت و چشمانش را بست و خوابید. صبح چشمانش را باز کرد و روی تخت نشست. حس میکرد سنگینتر شده است. بیرون از اتاق رفت و سارا را صدا زد. سارا از یکی از اتاقها بیرون آمد.
romangram.com | @romangram_com