#بد_خون_پارت_170
ـ گاستوف کیه؟
ناپلیون چشمانش را چرخاند.
ـ منظورم پدر جاگر بود.
نگار چیزی نگفت و فقط سعی کرد، لرزش بدنش را کمتر کند. بعد از چند ساعت بقیه خونآشام ها آمدند، در حالی که رنگ پوست همهی آنها بنفش شده بود. شکارچی خونآشام به انسانها دستور داد که سیرها را از خونآشامها دور کنند. انسانها هم همین کار را کردند. الکساندر با انزجار به نقرهها خیره شده بود. مانی دستش را به طرف یک تکه نقره دراز کرد که الکساندر سریع دستش را برگرداند و رو به مانی گفت:
ـ بهتره به اونها دست نزنی.
مانی با چشمهای آبیش به الکساندر نگاه کرد، الکساندر بینی پسرش را بوسید. شکارچی خونآشام گفت:
ـ تا زمانی که نور هست و چشممون میبینه، بهتره سیرها رو دور و بر خونه بندازیم. فردا هم باید فشنگها رو آغشته به سیر بکنیم. درضمن نقرهها رو هم همراه با سیرها دور و بر خونه بندازید.
انسانها سری تکان دادند و به طرف در رفتند. نگار نگاهی به پنجره انداخت، غروب شده بود. سارا مانی را خوابانده بود و الکساندر هم به سارا گفته بود، بهتر است آنها شب را با هم باشند و حالا خود او تنها کنار پنجره ایستاده بود. از شیشه پنجره دید که رزالین نزدیکش شد.
رزالین لبخندی زد که چشمهای سبز روشنش برق زدند.
ـ چرا اینجا ایستادی؟
نگار دستی به شکمش کشید.
ـ خب حوصلهام سر رفته.
رزالین به شکم نگار نگاه کرد.
ـ هی نمیخواد شکمت رو از من قایم کنی من خودم فهمیدم تو بارداری.
نگار متعجب به رزالین نگاه کرد. رزالین خندید.
ـ خب سارا فکر میکنه، فقط خودشه که این نیرو رو داره.
کنار نگار ایستاد.
ـ میدونستی اگه به یک بچه خونآشام باردار باشی، خیلی سخته؟
نگار سرش را تکان داد و با پوزخند گفت:
romangram.com | @romangram_com