#بد_خون_پارت_169


ـ بله سیر. فشنگ‌ها رو باید با سیر آغشته کنیم. انسان‌ها نمی‌تونن خون‌آشام‌ها رو با دست بکشن. بعضی‌هاتون هم باید به دنبال انسان‌های بیشتری باشید. بعضی از انسان.ها هم باید به دنبال نقره باشن. من منتظرم تا شما اون‌ها رو پیدا کنید.

الکساندر و نزدیک به ده نفر دیگر از خون‌آشام‌ها محو شدند. نگار رو به سارا که به دیوار تیکه داده بود کرد.

ـ اونا کجا رفتن؟

سارا شانه‌ای بالا انداخت.

ـ به دنبال چیزهایی رفتن که شکارچی گفت.

و بعد نگاه تیزی به شکارچی انداخت که داشت به سمت مانی می‌رفت. سارا رو به روی شکارچی سبز شد.

ـ بهتره به بچه‌ی من نزدیک نشی.

مانی را به آغوش کشید. شکارچی از آن دو دور شد و روی صندلی‌اش نشست و سیگار کشید. نگار به سمت سارا رفت و به او گفت:

ـ چرا همچین کاری کردی؟

سارا با اخم گفت:

ـ اون یک شکارچی خون‌آشامه. من نباید زیادی به اون اعتماد بکنم.

نگار متعجب پرسید:

ـ یعنی ممکنه بلایی سر تو و مانی و بقیه بیاره؟!

سارا سری تکان داد. نگار گفت:

ـ این وحشتناکه.

ناپلیون از سقف پایین آمد و کنار سارا و نگار نشست.

ـ من نمی‌دونم توی این نبرد که پیروز و کی نابود میشه؛ ولی می‌دونم در هر شرایط باید نگار رو به جاگر بدیم، اگه ندیم قطعا گاستوف رو میکشه.

نگار با وحشت به ناپلیون نگاهی انداخت.


romangram.com | @romangram_com