#بد_خون_پارت_168
نگار داشت به دنبال یک دروغ میگشت.
ـ خب من قراره جای آدمهایی که زنده موندن رو به تو نشون بدم.
جاگر مدت طولانی نگار را بوسید.
ـ این خیلی خوبه عزیزم.
همین که جاگر او را ول کرد نگار سریع بیرون دوید. تمام آن خونآشامهای زشت بیرون ایستاده بودند. با بیرون رفتن نگار شروع به خر خر کردند. نگار میدانست با وجود اینکه جاگر به آنها گفته است، نگار ملکه آنهاست، خونآشامها خوی وحشی گریشان سرکوب نشده است. سریع شروع به دویدن کرد و به خیابان سوت و کور پناه برد. الکساندر رو به روی او ایستاد و گفت:
ـ بهتره زودتر بریم.
وارد عمارت شدند. به جز نگار چند تا انسان دیگر آنجا بودند. از همه انسانها یکی از آنها عجیب و غریبتر بود. یکی از چشمهایش الماس بود، پای راستش شبیه به دزدان دریایی بود و همینطور یک کلاه کابوی در سرش داشت. نگار آرام در گوش الکساندر گفت:
ـ این کیه؟
الکساندر هم آرام گفت:
ـ شکارچی خونآشام.
ناپلیون طبق معمول به سقف چسبیده بود.
ـ دوستان یک خبر بد.
و بعد چشمانش را باز کرد.
ـ جاگر بوی نگار رو دنبال کرده و متوجه شده اون همراه با الکساندر به اینجا اومده؛ ولی دقیقا نمیدونه کجا هستیم، باید سریعتر عمل کنیم.
شکارچی خونآشام سر پا ایستاد. در حالی که سیگار میکشید، گفت:
ـ ما نزدیک یک تن سیر و فشنگ احتیاج داریم.
الکساندر پریشان گفت:
ـ سیر؟
شکارچی خونآشام سری تکان داد.
romangram.com | @romangram_com