#بد_خون_پارت_167
ـ به بچهها کاری نداشته باش.
جاگر غلطی زد و صورتش را رو به روی صورت نگار گذاشت.
ـ چرا؟ اونها هم اگه بزرگ بشن جای انسانهای بزرگتر رو میگیرن.
نگار چیزی نگفت و به چشمان جاگر نگاه کرد. اگر تا چند وقت دیگر جاگری وجود نداشت، او باید چه میکرد؟ حتی حاضر بود با همین الان جاگر هم زندگی کند. چشمانش برق میزد. جاگر صورتش را به صورت نگار مالید.
ـ میدونی میخوام چه کار کنم؟
نگار سرش را به معنای نه تکان داد.
ـ میخوام اولین خونآشامی رو که میکشم الکساندر باشه.
نگار وحشت زده به جاگر نگاه کرد.
ـ و میخوام تا چند وقت دیگه تو جفت خون آشام من باشی. دوست داری؟
نگار آب دهانش را قورت داد.
ـ آره.
جاگر دستش را در موهای نگار فرو کرد.
ـ امشب رو نمیتونی اینجا باشی، من قراره به یکی دیگه از شهرها برم، باید ارتشم رو بزرگتر کنم.
ـ تقریبا چقدر بزرگ؟
نگار برق چشمان جاگر را دید.
ـ تقریبا اندازه تمام دنیا.
نگار از جایش برخواست. جاگر هم با ضرب سرجایش نشست.
ـ کجا؟
romangram.com | @romangram_com