#بد_خون_پارت_166
نگار با حرص گفت:
ـ من تختی نمیبینم.
ـ کافیه چند قدم بیای جلو.
نگار جلوتر رفت که پایش به تخت بر خورد کرد. جاگر دستش را روی کمر نگار گذاشت. نگار با حرص گفت:
ـ امشب آمادگی ندارم.
نگار حس کرد، جاگر خودش را روی تخت رها کرده است، این حس را از تکان خوردنهای تخت فهمید. روی تخت دست کشید تا جاگر را پیدا کند. با برخورد دستش به جاگر کنارش دراز کشید. جاگر به نظر عصبی میآمد.
ـ چرا داری این کارها رو انجام میدی؟
جاگر تکانی خورد.
ـ اونها به خاطر خونخواری صد سال پیش من میخوان من به سلطنت نرسم.
ـ نمیتونستی از راه خوبش وارد بشی؟
جاگر چند لحظهای چیزی نگفت.
ـ من عقدهی صد سال پیشم رو دارم، اونها سارا رو از من گرفتن.
نگار در خودش جمع شد.
ـ هنوز هم دوستش داری؟
ـ ابدا، اون جفت خونآشام کس دیگهایه.
نگار چند دقیقهای سکوت کرد و بعد ادامه داد:
ـ بچهها رو دوست داری؟
ـ نه زیاد؛ ولی خونشون خیلی زلاله.
نگار به جاگر مشت زد که نفهمید به کجایش برخورد کرد. نگار با ناراحتی گفت:
romangram.com | @romangram_com