#بد_خون_پارت_165
بعد از محو شدن الکساندر نگار تنها در وسط شهر ارواح ایستاده بود. با صدای جیغ مانندی گفت:
ـ جاگر
صدایش انعکاس پیدا کرد. باد سردی وزید که باعث شد، بیشتر در خودش جمع شود. جاگر رو به رویش ایستاد. به نظر میآمد پناه بردن به جاگر بهتر از این بود که وسط این شهر ارواح بایستد. خودش را به جاگر چسباند. برای عملی کردن نقشه خونآشامها برای گرفتن جاگر باید خودش را برای کارهایی که جاگر انجام میداد مشتاقتر میکرد. در حالی که سرش را توی گردن جاگر میبرد، گفت:
ـ میتونم موجوداتت رو ببینم؟
جاگر با لحنی برنده گفت:
ـ موجوداتمون.
به مکانی دیگر رفتند. صدها هزار از آن موجودات زشت دور نگار و جاگر حلقه زدند. نگار بازوی جاگر را در دستش له کرد. جاگر زیر چشمی به نگار نگاه کرد. با صدای بلند کلمات عجیب غریبی را به زبان آورد. تمام خونآشامها در برابر هردوی آنها سجده کردند. نگار متعجب به آنها نگاه کرد. رو به جاگر گفت:
ـ چه اتفاقی افتاد؟!
ـ بهشون گفتم که از این به بعد تو ملکه اونها خواهی بود.
دست نگار را گرفت و با خود به طرف یک در برد. خونآشامها هم پشت سرشان خر خر کنان به راه افتادند. جاگر ایستاد و چیزی به آنها گفت،که دیگه خونآشامها به دنبال آنها نیامدند. جاگر در را باز کرد.
نگار را توی اتاق هل داد. اتاق کاملا تاریک بود و تقریبا چیزی معلوم نبود. نگار بازوی جاگر را گرفت.
ـ اینجا چرا اینقدر تاریکه؟
جاگر دست نگار را ول کرد.
ـ من خودم میخوام. بهتر نیست امشب رو کارهای دیگهای بکنیم تا اینکه در مورد نور اتاق صحبت کنیم؟
نگار چشمانش را چرخاند.
ـ من کجا میتونم بشینم؟
جاگر گفت:
ـ روی تخت.
romangram.com | @romangram_com