#بد_خون_پارت_164
ـ هیچی.
جاگر خر خری کرد و از جلوی چشمان نگار محو شد. بلافاصله بعد از آن الکساندر جلوی او پدید آمد. نگار گفت:
ـ الکساندر تو کجا بودی؟ اوضاع اینجا قشنگ داغونه.
الکساندر متفکر به اطرافش نگاه کرد، او خیلی خونسرد بود.
ـ رفتم سراغ آدمهایی که زنده موندن. خونآشامهای جاگر همه جا رو خراب میکنن، اونهایی که زنده موندن، خیلی خیلی شانس آوردن.
نگار چشمانش را باز و بسته کرده.
ـ یعنی ما به اون آدمها احتیاج داریم؟
السکاندر لبخند خبیثی زد.
ـ البته، بعضی از اونها شکارچی خونآشام هستن.
و بعد دست هایش را به هم مالید. نگار عصبی نگاهش کرد.
ـ تو چرا اینقدر برای نابود کردن جاگر هیجان داری؟
الکساندر نگاه خالی از احساس به نگار انداخت.
ـ خب اون توی همه چیز از من سرتر بود. حتی میخواست سارا رو از من بگیره. ولی خب توی این یک مورد من از اون سرتر بودم، سارا من رو میخواست. بعد از بهدستآوردن سارا، جاگر شروع به انجام دادن همین کارها کرد، ولی اوضاع فرق میکرد اون دیگه از من سرتر نبود. منم جلوش رو گرفتم و صد سال توی تابوتش گذاشتم.
دندانهای نیشش را به نگار نشان داد.
ـ همه چیز خوب بود، تا قبل از اینکه تو اون رو زنده کنی.
نگار از خشم میلرزید. دستهایش را مشت کرد و با لحن خونآشام دوستانه گفت:
ـ قراره با اون انسانها چه کارکنی؟
الکساندر یکی از ابرو هایش را بالا برد.
ـ اونها رو با خودمون میبریم، باید بری دنبال جاگر.
romangram.com | @romangram_com