#بد_خون_پارت_163


وارد یکی از اتاق‌های طبقه‌ی بالا شدند. توی اتاق یک تابوت و یک تخت وجود داشت. نگار روی تخت دراز کشید. سارا همراه با مانی وارد تابوت شدند. چشمش به مانی بود که در آغوش پدرش در حال فشردن بود. الکساندر دستش را دور شانه‌ی سارا انداخت و با لحن تمسخرآمیز گفت:

ـ باید برگردی خونه‌ت، جاگر احتمالا اونجا دنبالت می‌گرده.

نگار حس کرد زیر چشمش پرید. الکساندر پیروزمندانه سارا را بوسید و از جایش برخاست.

ـ اگه آماده‌ای باید بریم.

نگار از حرص در حال ترکیدن بود، قطعا الکساندر او را مقصر تمام این اتفاقات می‌دانست که او را طعمه‌ای برای گرفتن جاگر قرار می‌داد. نگار اخم کرده از جایش برخاست. الکساندر پوزخند زد. نگار و الکساندر از عمارت بیرون رفتند. باد شدید بود و هوا سرد بود، نگار موهایش را که قصد داشتند وارد چشم و دهانش شوند را با دست راستش کنار زد و دست به سینه روبروی الکساندر ایستاد و به چشمان الکساندر زل زد. نگار حس می‌کرد رنگ چشم‌های الکساندر در حال حرکت است. الکساندر در یک چشم بهم زدن نگار را در وسط شهر رها کرد. از پشت سر به نگار گفت:

ـ زمانی که خودم تشخیص بدم میاد دنبالت.

نگار سرش را تکان داد و به اطرافش نگاه کرد. دستش را روی دهانش گذاشت و با وحشت به اطرافش نگاه کرد، تمام ساختمان‌ها خراب شده بودند، تمام ماشین‌ها با یکدیگر تصادف کرده بودند، بعضی از جنازه‌ی آدم‌ها در اطراف خیابان افتاده بودند و بوی وحشتناک بدی را با خود به دنبال داشتند. توی خیابان راه می‌رفت و هر لحظه چیزهای بدتری می‌دید، چشمانش را بست و در خیابان به راه افتاد. شهر شبیه به شهر ارواح شده بود. نگاهش روی زمین افتاد، جای پاهای خون‌آشام‌ها باعث شده بود، آسفالت خیابان دچار تو رفتگی شود. صدای پای کسی از پشت سرش آمد و کسی دقیقا رو به رویش روی زمین فرود آمد. نگار سرش را بالا آورد و با قیافه خونخواه و خشن جاگر رو به رو شد. پره‌های بینی‌اش از خشم تکان می‌خورد. نگار حس می‌کرد، پوستش لایه لایه شده است. جاگر با چشمان کاملا قرمزش با نگار نگاه کرد و در صورتش فریاد زد:

-کجا بودی؟

نگار وحشت زده چند قدم عقب رفت. جاگر دندان‌هایش را روی هم فشار داد، مثل اینکه داشت به خودش فشار می‌آورد که دندان‌هایش را در گلوی نگار فرو نکند. نگار من من کنان گفت:

ـ خب، منم با آدم‌های دیگه فرار کردم.

جاگر با قدم‌های محکم به سمت نگار رفت، آسفالت زیر پایش خرد میشد.

ـ با آدم‌های دیگه رفتی؟ تو می‌ترسیدی؟

نگار چیزی نگفت که جاگر گفت:

ـ از چی می‌ترسیدی؟ همه این موجودات متعلق به ما هستند، اون‌ها با تو کاری ندارند.

نگار باز هم عقب تر رفت.

ـ خب من ترسیدم اون‌ها یکم، یکم...

جاگر میان حرفش دوید.

ـ یکم چی؟


romangram.com | @romangram_com