#بد_خون_پارت_162
ـ میخوام پیش بابا باشم.
الکساندر موهای بور مانی را بوسید و گفت:
ـ اگه پیش من بخوابی صبح که بیدار بشی من توی تابوت نیستم، بلد هم نیستم تورو با خودم توی تابوت بخوابونم.
مانی خودش را مانند یک بچه گربه به پدرش مالید.
ـ مامان میگه وقتی بچه بودم، پیش تو میخوابیدم.
الکساندر انگشت اشاره و شصتش را از هم فاصله داد.
ـ اون موقع اینقدر بودی.
مانی اخم کرده گفت:
ـ دروغ گو.
خودش را به آغوش مادرش انداخت. الکساندر چند بار پشت سر هم گونه پسرش را بوسید.
ـ به جاش قول میدم فردا تموم وقت تو بغل من بخوابی.
مانی چیزی نگفت، مثل اینکه خوابیده بود. سارا کنار نگار نشست.
ـ بهتره به جز من و الکساندر کسی از این موضوع با خبر نشه، حتی ایزابلا. ممکنه به خاطر خون به پدر جاگر بگن که تو وارث جاگر رو با خودت داری.
نگار سرش را تکان داد. نگار دستش را پشت کمر نگار گذاشت.
ـ بهتره ما بریم، اونها با همدیگه حرفهای خونآشامی دارن.
نگار نگاهی به خونآشامها کرده، همه آنها دندانهای نیششان را بیرون انداخته بودند. نگار گفت:
ــ بیشتر شبیه اینه که بخوان با هم دعوا کنن.
سارا سرش را به معنی نه تکان داد.
ـ بهتره سریعتر بریم، فردا روز سختی رو داری.
romangram.com | @romangram_com