#بد_خون_پارت_161
ـ تو که نمیخوای گردنت رو بشکنن؟
نگار سرش را به معنای نه تکان داد.
ـ تو تنها راهی هستی که میتونی ما رو به جاگر برسونی، این رو حتما میدونی درسته؟
نگار باز هم سرش را تکان داد.
ـ و این رو هم میدونی که توی خطر بزرگی میافتی؟
نگار هیچ چیزی نگفت و هیچ حرکتی هم انجام نداد.
ـ این اتفاقات همه تقصیر آدمهای فضوله.
نگار با اخم به الکساندر نگاه کرد.
ـ جاگر رو میکشید؟
الکساندر یکی از ابرو هایش را بالا برد.
ـ احتمالا برای کسی که از اون بچه داره مهمه، اگه بخواد مقاومت کنه حتما میکشمش. مثل دفعه قبل نه، با یک چوب نوک تیز.
سارا ناراحت و اخم آلود به الکساندر نگاه کرد.
ـ من فکر میکردم سارا راز نگهداره.
الکساندر شانه بالا انداخت.
ـ که چی؟ بالاخره همه میفهمیدن. در ضمن سارا همه چیز رو به من میگه.
سارا به طرف آنها امد. با لحنی ناراحت گفت:
ـ متاسفم؛ ولی این یک قضیه نبود که بشه راحت از گذشت. مهمه!
دستانش را به طرف مانی دراز کرد تا او را در آغوش بگیرد. مانی خودش را بیشتر به الکساندر چسباند.
romangram.com | @romangram_com