#بد_خون_پارت_160
ـ یک پسر دورگه، تا زمانی که توی شکم مادرشه خون تغذیه میکنه، بعد از اینکه به دنیا بیاد یک خونآشام کامل نیست. اون نصف انسان و نصف خونآشامه، حرکاتش شبیه به خونآشامهاست؛ ولی خون نمیخوره و این اون رو شبیه به انسانها میکنه.
نگار آب دهانش را قورت داد.
ـ برای خودم چه اتفاقی میافته؟
سارا چشمانش را ریز کرد، نگار حس کرد، سارا احساس خطر میکند.
ـ احتمالا یک خونآشام دورگه که حرکاتش هیچ شباهتی به خونآشام نداره. فقط دندون نیش و قدرتهای خونآشامها رو برای محافظت از خودش داره و البته، عمر جاودانه.
سارا با ضرب از جایش برخواست. نگار هم ترسیده از جایش برخواست. سارا نگار را پشت خودش قایم کرد.
ـ فکر کنم چندتاشون اینجان.
و بعد ناپدید شد. وقتی برگشت دست های یک مرد را از پشت گرفته بود و میخواست دندانهای نیشش را توی گردنش فرو کند. مرد که کوروس بود فریاد زد:
ـ سارا منم، کوروس.
سارا کوروس را ول کرد. لباسش را مرتب کرد و گفت:
ـ اوه معذرت میخوام، از وقتی این اتفاقات افتاده حس میکنم قدرتم دچار اشکال شده. بقیه کجان؟
ـ دارن میان.
کوروس به طرف نگار برگشت و لبخند دوستانه ای زد.
ـ سلام انتخاب شده.
نگار به بینیاش چین داد.
ـ فکر نکنم دیگه نیاز باشه کسی با این اسم من رو صدا کنه.
کوروس چیزی نگفت و خندید. بقیه خونآشامها و بدخونها هم آمدند. نگار فقط تعدادی از آنها را میشناخت و بین آنها احساس ترس میکرد. سعی میکرد دور از آنها بنشیند که در دید خونآشامها نباشد. هرچند خونآشامها با بوی خون حضور انسان را تشخیص میدهند. الکساندر در حالی که مانی خوابالود را در آغوش گرفته بود به طرف نگار رفت. نگار مضطرب به الکساندر نگاه کرد.
ـ فکر نمیکنی فرار کار اشتباهی بوده؟
الکساندر پوزخند زد
romangram.com | @romangram_com