#بد_خون_پارت_159


نگار کمی خسته شده بود، این خستگی‌ها از زمانی به سراغش آمده بود که احتمالا باردار شده بود. چند قدمی از سارا عقب مانده بود.

ـ پدر جاگر چرا می‌خواد جاگر رو بکشه؟

سارا دست نگار را گرفت و بعد جلوی یک عمارت به رنگ مشکی و ساخته شده از مجسمه‌های عجیب غریب ایستادند، به نظر نگار آنجا شبیه به قصر دیو و دلبر بود.

ـ اون دقیقا صد سال پیش هم می‌خواست این کار رو انجام بده که الکس ساکت نموند.

نگار دوباره به عمارت نگاه کرد‌.

ـ مطئمنی اینجا در امان هستیم؟

سارا نگاهش کرد و چشمانش را چرخاند.

ـ تا زمانی که پای خون‌آشام‌ها اینجا باز بشه ما از اینجا فرار می‌کنیم.

ـ بقیه خون‌آشام‌ها هم میان؟

سارا سرش را تکان داد و به طرف در عمارت رفت. تقه‌ای به در زد که در خودش باز شد. با دست به نگار اشاره کرد که همراه او وارد عمارت شود. نگار از پله‌های سنگی بالا رفت. توی عمارت چیز خاصی نبود به جز یک سالن وحشتناک بزرگ و چند دست مبل بی‌ارزش. مثل اینکه خیلی وقت بود، کسی وارد این عمارت نشده بود. نگار روی یکی از مبل‌ها دراز کشید که صدایش درآمد. میشد گفت حتی مبل‌ها هم قدمت داشتند. روی شکمش دست کشید. سارا حرکات نگار را زیر نظر داشت. نگار گفت:

ـ اگه پسر نبود چی؟

سارا با صدای بلند خندید.

ـ توی دنیا خون‌آشام‌ها قدرت رو بین زن و مرد تقسیم نکردن، خیلی از زن‌ها هستن که قدرتشون از مردهای خون‌آشام بیشتره.

نگار به بینی‌اش چین داد.

ـ تو می‌تونی بفهمی بچه جنسیتش چیه؟

سارا از جایش برخواست و به طرف نگار آمد.

ـ بذار ببینم، لباست رو ببر بالا.

نگار لباسش را بالا برد. سارا باز هم دستان سردش را روی شکم نگار گذاشت، نگار قلقلکش آمد و لب زیرینش را گاز گرفت. سارا چند جمله زیر لب گفت و بعد چشمانش شبیه به مار شد. بعد از چند دقیقه به حالت عادی برگشت و دستانش را از روی شکم نگار برداشت.


romangram.com | @romangram_com