#بد_خون_پارت_158

نگار سری تکان داد.

ـ جایی نیست من بتونم دست‌هام رو بشورم؟

سارا با دستش به طرف درختان اشاره کرد.

ـ یه رودخونه اونجاست، چطور نمی‌بینیش؟

نگار متعجب به قسمتی که سارا اشاره کرده بود، نگاه کرد، او به جز درخت چیز دیگری نمی‌دید. نگاهی سوالی به سارا کرد. سارا در حالی که می‌خندید، گفت:

ـ معذرت می‌خوام، فکر کردم تو هم مثل من می‌تونی همه چیز رو خیلی خوب ببینی.

دست نگار را گرفت و به طرف دریاچه رفتند. نگار دستانش را در آب رودخانه شست. سارا در حال نگاه کردن به اطراف بود که گفت:

ـ اوناهاش عمارت رو دیدم.

به نگار کمک کرد از جایش برخیزد. نگار صاف ایستاد و پرسید:

ـ چرا اومدیم اینجا؟

ـ هم برای محافظت از خودم و بقیه خون‌آشام‌ها و بدخون‌ها و هم یه چیزی در مورد تو.

نگار کنجکاو پرسید:

ـ چی؟

رویا لحظه‌ای ایستاد و هوا را بو کشید.

ـ فکر کردم یک خون‌آشام این اطرافه، پدر جاگر اگه بفهمه تو داری وارث جاگر رو به دنیا می‌آری؛ قطعا می‌کشتت.

نگار متجعب و وحشت زده پرسید:

ـ چرا؟!

سارا چشمانش را چرخاند.

ـ متوجه هستی که جاگر می‌خواد، کل دنیا رو مال خودش کنه؟ خب اگه اینطور باشه زمانی که جاگر توانش رو از دست بده وارثش راهش رو ادامه میده. تمام خون‌آشام‌ها و بدخون‌های دنیا الان به ضد جاگر هستند؛ ولی جمعیت انسان‌ها از خون‌آشام‌ها بیشتره.

romangram.com | @romangram_com