#بد_خون_پارت_157
نگار اولش با شک نگاهش کرد و بعد لباسش را بالا برد. سارا دستش را روی شکم نگار گذاشت، به خاطر سرمای دست سارا قلقلکش آمد. کمی خودش را تکان داد. سارا زیر لب گفت:
ـ احساسش میکنم، بگو که از جاگر نیست؟
نگار گردنش را بلند کرد و با صدایی وحشت زده گفت:
ـ چی؟
سارا دستش را بیشتر روی شکم نگار تکان داد
ـ منظورم بچه است. تا حالا متوجه کم خونیت نشدی؟
نگار فقط سرش را بالا و پایین کرد. از زندگیش خسته شده بود. صدای درآمد، کسی خیلی آرام در را باز کرد. نگار خواست فریاد بزند.
ـ کیه؟
که سارا جلوی دهانش را گرفت و در گوشش گفت:
ـ هیس، اون یکی از خونآشامهای جاگره.
صدای خر خر از هال میآمد.
ـ اون که با من کاری نداره.
سارا همانطور که نگار را گرفته بود، عقب عقب میرفت.
ـ ولی با من کار داره.
لحظهای بعد خونآشام کثیف همراه با لباسهای پاره شده دم در اتاق بود. از دهانش خون میچکید. با دیدن سارا جیغ کشید و به طرفش دوید. سارا خودش و نگار را از پنجره پشت سرشان بیرون پرت کرد و به مکان دیگر رفتند. نگار نفس نفس میزد. نگاهی به دور و اطرافش انداخت، به جز درخت چیز دیگری وجود نداشت. نگاهی به سارا انداخت که سرپا ایستاده بود و اطرافش را نگاه میکرد. نگار نگاهی به دستانش انداخت، زخمی و خونی شده بودند. نگار متوجه سنگینی نگاه سارا بر روی زخم دستانش شد، حس میکرد، چشمان سارا در حال تغییر رنگ است. نگار ترسیده دستانش را پشتش قایم کرد.
ـ اینجا کجاست؟
سارا به خودش آمد و گفت:
ـ اینجا یکی از عمارتهای اجدادیمون وجود داره؛ اما الان دقیقا یادم نمیآد٬ کجاست!
romangram.com | @romangram_com